سلام. خوبید ؟ اوقات به کام هست؟

منتهای تشکرو دارم از عزیزانی که همراهی کردن و با نظراتشون بنده نوازی کردن.

و اما ادامه ماجرا ...


هوای سردی بود.روز عاشورا. پسرمو چونان اسکیموها پشم پیچ کردمو بردمش سر خیابون تا دسته زنجیر زنا رو ببینه.بغلش کردم تا بااون قد کوتاهش فقط پانبینه! الهی قربونش برم با صدای طبل قلبش مث گنجشک می زد.یه طبلم واسش خریده بودم که تالاپ تولوپ می کوبید روش. سرو مغزم دربست فنا. داشتم باخودم کلنجارمیرفتم که اصلا صحیحه همچین روزی پاشم برم خونشون؟ بابا ملت دارن می رن مسجدوحیسینیه می کوبن تو سرو سینشون.بعد من پاشم برم اونجا بگم خرت به چند ؟ خب بی احترامی بود اگه می پیچوندمشو کنسل می کردم. رفتم خونه واستادم جلو آینه تاحاضر شم. یه آرایش مث وقتایی که بیرون می رم کردم. یه بلوز شیک هم پوشیدم.

داشتم خودمو برانداز می کردم که یهو مث جن زده ها پریدمو رفتم آرایشمو شستم.یه لحظه فکر کرده بودم نکنه این تیپی برم شیطون گولش بزنه. نکنه فکر کنه اهلشم!تعجب

هنوز دلم راضی به رفتن نبود. فکر می کردم اگه بخواد حرمت بشکنه مثلا من چه غلطی (عذر) می تونم بکنم؟ زورم بهش می رسه آیا؟بقول مامانبزرگم مردا مرده شونم از زنا پرزورترن. زنگ زدم به ننه مانی.گفتم درجریان باش که ماجرا به اینجا رسیده. مغزم درگیره. حسابی آب و روغن قاطی کردم. گفت بذار از خواهرم بپرسم بهت می زنگم. (نگفته بودم خواهرش همکار آقای میم بوده؟ ) 8-7 مین گذشت که زنگ زد : خواهرم می گه برو. اولا که خیلی آقاست. دوما اگه اهلشم باشه موقعیتشو ب خطر نمی ندازه. من تضمینش می کنم.بهش اعتماد کن.آرامش گرفتم. انگار منتظر این حرف بودم !  برگشتم جلو آینه و یه آرایش ملیح و محو کردم. بلوزمم عوض کردم. یه یقه اسکی ساده مشکی پوشیدم . به عادت معمول بیرون رفتنم لباسمو پوشیدم: پالتو ٬ ساپورت ضخیم زمستونی ٬ شال ٬ نیم بوت. و محض احتیاط یه چتر ! زنگ زد.کجا بیام؟ آدرس دو کوچه اونورترو دادم تا همسایه ها چیزی به خاطر نسپارند ! بوق زد.ماشینو دیدم.می دونستم تا به ماشین برسم سرتاپامو برانداز میکنه. راه رفتن یادم رفت.اصلا انگار پاهام تو هم گره می خورد. سوار شدم. یه احوالپرسی ساده. تموم طول مسیر سرمو بالا نیاوردم. چرا خجالت کشیدم؟ نمی دونم.شاید اسمش شرم دخترونه ست.

هیچ حرفی جز چه هوای سردی و چه روز شلوغی ردوبدل نشد. رسیدیم. پیاده شد در خونه رو وا کنه.پشتش بمن بود.تازه تونستم ببینمش .خوش قد وبالا .کت و شلوار کرمی پوشیده بود.خوشم نیومد.کرم رنگ؟مگه امروز عاشورا نبود؟ سوار آسانسور شدیم.سرم پایین.اتاقک کوچیک. فاصله نزدیک.حسم خوب نبود.رفتو در واحدشو باز کرد.نگهش داشت تا رد شم. از جلوش که رد شدم یهو تموم ترس عالم ریخت تو دلم. یا ابر فرض. این سرو سهی دیگه کیه؟ اختلاف قدمون فاحش بود! قد من کوتاست.حدود 160 سانت. نهایتا سرم به سینش می رسید! پروردگارا عاقبت٬ سالم ازین در به بیرون هدایتم فرما ! آمین !  

کفشمو برداشت و آورد تو. تحلیل مغزم : یا اولین بارشه و از استرسه یا خبره و کارکشته ست ! درهردوحال ترس از آبرو پیش همسایه ها داره و این نشانه خوبیه.

اومدم بشینم رو مبل.گفت اگه جسارت بنده رو ببخشید بریم تو اتاقم بشینیم.یخ کردم. یا پیغمبر! مقاومت کنم؟ نبایدخودمو می باختم . نباید اعتمادمو از دست می دادم.ای بابا بخوادکاری کنه همینجا هم می تونه بکنه. تازه رو مبل که باحال تره ... خجالت

دو تا تشکچه پهن کرده بود که روش بشینیم.یاد مامانبزرگ خدابیامرزم افتادم.دورتادور اتاقشو پر از تشکچه و پشتی می کرد.اما اینجا از پشتی خبری نبود. دوسه تا بالش گذاشته بود روهم٬ تکیه داده بود به دیوار.هم واسه خودش هم واسه من.نشستیم . با فاصله معقول. شروع کرد اراجیف سرهم کردن.سرم پایین.باگوشه کیفم ور می رفتم.بعد از 3-4 مین پرت و پلا گفتن سکوت کردو گفت:هه ! هول شدم. برم چای بیارم. من که کلا تعطیل. تو عالم خودم بودم. معذب بودم. رفتش.تازه شروع کردم به نگاه کردن اتاق. یه ال سی دی و میزش. ساعت رومیزی زیبا. مجسمه گوشه اتاق. یه دست رختخواب یه گوشه! جارو برقی ! دوتا کیف سامسونت کنار رختخواب  وقت تمام

چرا همه چی درهمه؟ متوجه نشدم شخصیتش منظمه یا شلخته! وسایل اتاق همخونی ندارن. اما یه دونه آشغال کوچولو هم رو فرش نیست.رو تلویزیون گردوغبار نیست. همه چی داره برق می زنه. چرا تضاد؟

برگشت با دوتا چای و اسباب پذیرایی.کتشو درآورده بود. چشمم افتاد به یقه پیراهنش.موهای سینش که از نبستن دکمه بالا سوء استفاده کرده بودن  ووووووورررر ریخته بود بیرون. مشکی مشکی. برعکس موهای سرش که بسی سفید شده بود .اصلا جوگندمی بود. چشم چرونی موقوف سارا 

گفت : حالا سوالاتو بپرس. گفتم جدیدیا رو یا قدیمیا رو. بالبخندگفت هر کدوم راحت تری. 

چرا ننشستیم تو هال؟اومدیم اینجا چرا؟ بقیه خونه اضافه ست. من سالهاست تو این اتاق زندگی میکنم.میتونستم بنشونمت رو مبل و آقاوار ازت پذیرایی کنم. اما آوردمت این اتاق تا از همون اول واقعیتمو ببینی. من اینم.ساده

چرا تشکچه و بالش آخه؟ ساده زیستم!

با اشاره به تشک گوشه اتاق :تشکتو نمیذاری توکمددیواری؟ نه. هرچی می بینی همیشه همینطوره.چرا ظاهرسازی کنم؟ به چیزی دست نزدم تا چیزایی که قراره فردا پس فردا ببینی ٬ همین حالا ببینی...

کم کم یخمون باز شد.سوال و جواب زیادی ردوبدل شد. خیلیاش یادم نیست. خیلی عجولانه می پرسیدم و خیلی صبورانه جواب می داد. نمیدونستم ازش خوشم اومده یانه.  پوست سبزه. گونه ای برجسته.صورت خشن. سینه ستبر. بازو قطور.به معنای تموم غول ! وای دستاش: پر موووووو . میوه پوست نگرفتم. واسم یه پرتقال پوست گرفت و گرفت جلوم. اوا این دستاش چرا اینقدر بزرگه؟ پیشش مث موشم!

از زمین و زمان گفتیم.خندشو ندیدم.نهایتا لبخند می زد. تحلیل مغزم: نکنه گند اخلاقه؟

هنوز مدرسه نمی رفت که پدرش فوت کرد. 6تابچه قدونیم قد موندن رو دست مادر. مادر جوان بود. ازدواج نکرد تا بچه هارو از آب و گل دربیاره. شیر زنیه واسه خودش.

آقای میم شغل آزاد داشت.خوب پول در می آورد. دخترا گاهی با مامانشون بودن و گاهی میومدن اینجا.

روزمرگی چطور میگذره ؟ جواب دادم.(دوستان عزیز چون درجریانید تکرار نمی کنم)

روزمرگی شما چطور؟صبح از خونه می زنم بیرون.نیمه شب میام.تنها غذا میخورم. تنها تلویزیون می بینم. تنهامسافرت می رم.تنها مهمونی می رم.خودم لباسامو می شورم و  اتو  می کنم. غذا از آشپزخونه مرکزی یا رستوران می گیرم.

تنهابودن ترجیحته؟درونگرایی؟ نه.اتفاقا خارج از خونه برون گرام. تو خونه تنهام

اینطوری سخت نیست؟سالهاست اینطوری زندگی میکنم. عادت کردم.

مگه چندساله جداشدی؟ 6 ماه !

خب پس چرا سالهاست؟ ماجراش مفصله.

و چون مفصله میذاریمش واسه پست بعدی که خیلی خیلی زود می نویسم.

ادامه دارد...



جمعه ۱۳٩٤/۱۱/٩ | ۱٢:٤٩ ‎ب.ظ | سارا | دیدگاه ()