قبل از هر چیز از دوستانی که اومدن و خوندن صمیمانه تشکر میکنم

به احترام دوستانی که خوندن ٬ کامنت گذاشتن ٬ پیشنهاد دادن و با انژی های مثبتشون بهم امید دادن کلاه از سر برمی دارم

این وبلاگ از گرمای حضور فعال شما دوستان رونق خواهد گرفت.

و اما آقایون کش تمبون شلی که اسم مرد رو باخود یدک می کشید و نظرات آنچنانی می ذاریداینجا زن وبچه ملت نشسته . پلیز اندکی توقف و اندکی تفکر برادر. خواهشمندم اسم مرد را خدشه دارنکنید. این بار سنگین بر زمین گذاشته و بند تنبانتان را بچسبید ! از ابتدا قدم در راه مردشدن بگذارید. باشد که رستگار شوید !آخه تو دقیقا فازت چیه برادر؟ سوال

 اگر بازم کامنتهای اینچنینی ببینم مجبور میشم پست رمز داربذارم. خودشون میدونن با کیام . تهدید جدی ست.وبلاگم نوپاست. پلیز به جای تشویق و ترغیب ٬ دلزده ام نکنید.

و اما شروع آشنایی من و آقای میم :

ادامه خاطره ...


یه دوست خیلی باحال ٬ صمیمی٬ یکرو و سنگ صبور دارم بنام ع خانومی. این ع خانومی ما سالها قبل ازدواج کرده ویه پسر ناز تو دل برو داره بنام مانی. از زمانیکه ع مادر شد بهش میگم ننه مانی  . ازدوران ابتدایی باهمیم . از راهنمایی بیشترصمیمی شدیم. مدتی که ساکن شهردور بودم تماس ما خیلی کم شد. اما با برگشتنم از اولم صمیمیتر شدیم.وقتی شاعر میگه:رفیق من سنگ صبور غمهام ٬من کاملا درک میکنم... بی نهایت مثبت و گل . یه روزی بهم زنگ زدو گفت اگه یه مورد پیشنهادبدم نمیزنی تو سرم؟ آخه بعدازمتارکه نظرم نسبت به آقایون بطورمحسوسی منفی شد. بطوری که فله ای جمع می بستم و مینداختم... (ای تف به حرفی که مانده در دهنم. که در اینجا نمی شود بزنم ! فقط و فقط به احترام بعضی آقایون جنتلمن این جمع دوستانه که برای من بسیار محترمن با سه نقطه تمومش کردم) .بعضی از عناصر ذکور هنوزم برام به همون اندازه بی ارزشن و برخی را باید پرستید.

ننه مانی یک ساعت تموم ور ور ور . که این آقا فرق داره ها." من "  دارم معرفیش می کنم. ازفیلتر گذشته ست.مگه من هر کسیو معرفی میکنم؟ تو داغی حالیت نیس. فردا پس فردا بچت بزرگ می شه و می ره و تو تنها می مونی و ... واقعا مثل ننه ها نصیحتم کرد. منم شروع کردم به ننه من غریبم بازی. که از سر رفعش کنم. گفت بجای جفتک پروندن ٬ رو حرفم فکر کن. و اینگونه شد که رو حرفش فکر کردم! بعد ازگذشت 3 روز کماکان داشتم فکر می کردم   

به قصد یقه گیری زنگ زدوگفت مسئله فیزیک ندادما. آبجی هافکینگ یه کم بفکر خودت باش. اصلا خودت به جهنم اسفل السافلین. به آینده این بچه فکر کن. بچه نیاز به پدر داره. و اینگونه شد که به آینده بچه فکر کردم. وکماکان 3 روز به آینده بچه فکر می کردم  

دوباره زنگ زد. با فحش های کادوپیچ شده!

و در قالب یه جمله اخباری گفت که : راستی شمارتو بهش دادما. زنگید پاچه نگیر.

من

یادمه جمعه بود. اما بخاطر تعطیلی های فراوان اجبارا کلاس تقویتی گذاشته بودم. زنگ تفریح بود که ناشناسی زنگ زد. بسیار آداب معاشرت دان احوالپرسی کردو گفت آقای میم هستم. میخواست مصدع اوقاتم بشه ! گفتم اوکی. فلان ساعت کلاسم تمومه و مصدع اوقات شو . مدرسه چند کیلومتری تا خونمون فاصله داره. شروع کردم پیاده گز نمودن تا یه کمی آماده بشم برای حرف زدن. کلمات مناسب بیاد نوک زبونمو حس خوب زنانگیم بیاد وسط. و اونهمه فرمول و زارو زنگ بره عقب تا یه مشت اراجیف تحویلش ندم.

زمان گذشت.تازه داشتم باخودم می گفتم که حرفام آمادست.حالا مصدع اوقاتم شو ٬ که زنگید.

تادهن واکرد حرف بزنه خاطر نشان کردم صداقت پیشه راهت حاج آقا. وبعد یهو سوالامو وووورررر ریختم بیرون.

مجردی یا متاهل؟ متارکه

موقعیت زندگی منو می دونی؟ تاحدودی دوستت بهم گفت

شغلم؟ تاحدودی دوستت بهم گفت.

سن؟ 6سال ازت بزرگترم ( دست ننه نیما درد نکنه. ظاهرا بیشتر از "تا حدودی" ریخته بیرون )

شغلت؟ آزاد

تحصیلات؟ چرا متارکه کردی؟ شما درخواست طلاق دادی یا ایشون؟ بچه ها باکی زندگی می کنن. مگه مجردی خوش نمی گذره؟ چه نیازی می بینی چه چیزی یا چه کسی مجبورت می کنه زن بگیری؟ تا حالا اقدام کردی؟ من چندمی ام؟ چند بار به خانمت خیانت کرده بودی؟ سن و سال بچه هات چنده ؟ نظر بچه هات و خونوادت در مورد جداییت چی بود؟نظرشون درباره ازدواج مجددت چیه؟ معتادی؟ رفیق بازی؟ خانوم بازی؟ ووووووورررر. گفت یه نفکس بکش

مگه داری امتحان می گیری خانوم معلم؟ بارم هر سوال چنده؟

خجالت را کشیدم خجالت

گفت هم شما زیاد سوال داری هم من. تلفنی نمیشه. بریم جایی همو ببینیم.

بریم رستوران ؟ من: نچ.......  بریم کافی شاپ؟ من: نچ .......   توپارک و خیابون که نمی شه قرارگذاشت خانوم. پس بیا خونمون .

یهو یه لنگه ابروم رفت بالا و شاخکام تکون خوردن

آمپرم زد بالاااااا. و بسی حرف های کلفت نثار روح پر فتوحش نمودم. باصدایی بلندتر از صدام گفت اولا به حرمت همکارم که معرفیت کرده حرمت نگه می دارم و جوابتو نمی دم. بعدشم چرا اینقدر به مذکران بدبینی؟ نکنه فکر می کنی بیای خونمون بهت دست می زنم؟ اونم توی همچین روزای عزیزی؟ ( آذر 91 بود. فردا و پس فرداش عاشورا تاسوعا بود) از سن و سال منو شما گذشته که بچگانه فکر کنیم. من تو خونه خودم به حریم شخصی شما تجاوز نخواهم کرد . در شخصیت من نیست این بدگمانی های شما .....حرفها زد.لال شدم. منطقی می نمود 

قبول کردم که برم. قرارمون کی؟ فردا ظهر .خونه آقای میم.

رسیدم خونه. مهمون داشتیم.مامان گفت فردا ظهر مراسمی دعوتیم که حتما باید بریم. باید می رفتم. بخودم گفتم زنگ می زنم به آقای میم و باعذرخواهی قرارو موکول می کنم به فردا. و یادم رفت! داشتیم با دختر عمه ها حرف می زدیم.رضایت دادیم بخوابیم. نیمه شب شده بود. یهو یادم اومد . ددم وای ! زنگ نزدم! نیمه شب که نمی شه زنگید. باشه فردا. صبح شد. الان که خیلی زوده زشته زنگ بزنم .میگه دختره هوله صبح اول صبحی یادم کرده ! ساعت 10 زنگ می زنم . داشتیم با دختر عمه ها حرف می زدیم( ما  همو دیر به دیر می بینیم. واسه همین تا به هم می رسیم شروع می کنیم به حرف زدن .دقیقا تا لحظه خداحافظی) مامان اومد تو اتاق. اوا شما که هنوز آماده نیستید!حاضر شید بریم. رژاتونم کمرنگ بزنید تاسوعاست.

مگه ساعت چنده؟از 11 گذشته بود. گوشیمو برداشتم . رفتم تو اتاق دیگه ای که زنگ بزنم. استرس برم داشته بود.

نمی خواستم فکر کنه چند نمره ای به شعور بدهکارم. خب شرط ادب نبود. باید اطلاع میدادم.داشتم شماره می گرفتم که خود حلال زادش زنگ زد: تو راهم.خیابونتونو میدونم( آخخخ ازدست تو ننه مانی) آدرس دقیق تر بدید بیام دنبالتون. با صدایی که از قعر چاه بیرون میومد گفتم عذرمو بپذیرید. مهمونی خارج از برنامه ای پیش اومده که مجبورم باخونوادم برم. توضیح نیومدن... توجیه زنگ نزدن .... انتظار توبیخ شدن.... با شعفی در صداش که نمی تونست پنهانش کنه گفت: اوکی اوکی.خوش بگذره. اشکالی نداره.باشه فردا.... بای بای . تماس قطع شد و من هنگ نموده بودم. نگام رو گوشی مونده بود. تا گفتم نمیام این چرا یهو خجسته شد؟؟!!! متفکر

ادامه دارد ...

خب دوستان من. احساس می کنم زیادی با جزئیات نوشتم. لطفا نظراتتونو بذارید و راهنماییم کنید که همینطور با جزئیات ادامه بدم یا ازحالت محاوره ای خارج شم و خلاصه گوتر باشم. شما خواننده اید . پس نظر شما بسیار مهمه. از نظراتتون استقبال میکنم.ممنونم همراهمید

پ.ن : به پیشنهاد دوستان اندکی ویرایش شد ...



پنجشنبه ۱۳٩٤/۱۱/۸ | ٦:۱٠ ‎ب.ظ | سارا | دیدگاه ()