نفر بعدی رو یکی از شاگردام معرفی کرد. دوست باباش بود و بهش می گفت عمو!فرد مذکور  که اتفاقا دستی به قلمی داشت و اشعاری بس ظریف می سرود وارد زندگیم شد. طبع منم لطییییف. کم کم پام داشت شل می شد. لامذهب انگار این شخصیتو تراشیده بودن واسه من.

ادامه خاطره ...


تنها ایرادش این بود که ازدواج اولش بود.درسته که ازم3سال بزرگتر بود اماهنوز مجرد بود . و بنظرم میومد این یعنی بی تحربگی و خامی. انزجار داشتم واسش یه تجربه باشم تا به خیل پختگان بپیونده.دوماه این شناخت ادامه داشت. با مامانم صحبتی نمود و قرار خواستگاری گذاشته شد.

مامان شاگردم که گویا بسی در عذاب وجدان به سر می برده باهام قراری گذاشت و پرده از حقایقی برداشت که این آقا مشکل نازایی داره ها . در جریان باش .

 

آیا نازا بودنش برایم معضلی بود؟ نچ. من خودم بچه داشتم. پسر من ٬ پسر هر دویمان می شد.

آیا مرد بدی بود؟ نچ. ظاهرا عالی می نمود. به کرات به این باور رسیده بودم

آیا بدخلق بود؟ نچ. فرشته بود. همان دوماه مرا به عرش رساند

خب پس چرا من در طی قرار بعدی آب پاکی رو روی دستش ریختم و گفتم برو دیگه نبینمت؟ 

آری . چون مسئله به این مهمی را پنهان کرده بود. چرا فکر می کرد گوشهای من درازه و میتونه ازم سوء استفاده کنه؟ از دلایل محکمی که برای جواب نه دادن بهش دارم بگذریم... اما انصافا اگه همون اول مشکلشو می گفت به صداقتش ایمان میاوردم و با احترام به اعتمادش ٬ بهش اعتماد می کردم و جوابم مثبت می شد.

آیا کسی می تونه منو درکم کنه که جواب منفیم به عدم صداقتش بوده و نه نازاییش؟

 بگذریم

 

سارا که رمان می خواندی همه عمر

دیدی که چگونه زندگیش رمان شد؟

 

مدتها مثل لاک پشت سرمو کرده بودم تو لاکم. دوست نداشتم بازیچه بشم .نمی دونم اصلا چه اصراری داشتن مزدوج شم؟ سرم به بچم و کارم گرم بود. آیا این کافی نمی باشد ؟

مجردی به نوعی خوب عالمی ست . خووووب ... حداقل ترین مزیتش اینه که ساعت خوابت دست خودته و مهمتر ازهمه کنترل تلویزیون تو دستته !

سرتونم دردنیارم.خیلی زیاد نوشتم.تمنا دارم زیاده گوییمو به دل نگیرید. در ادامه ماجرا همچنان چونان تراکتور کار می کردم.  اینقدر غرق کار شدم که بسی پولدارشدم.

تونستم به پیشنهاد بابا یه واحدآپارتمان پیش خرید کنم. امید به زندگیم روز بروز میرفت بالا و بالاتر

تا اینکه زمین چرخیدوچرخید و یکی دیگه گوووومب افتاد تو زندگیم. شایدم من افتادم تو زندگیش !

و این شد آغاز یک زندگی جدید

آخیش راحت شدم! تا این مقدمه تموم شه نمی دونین چی بهم گذشت. گذر از خاطراتی کردم  که پرتشون کرده بودم تو آرشیو و قصد بیرون آوردنشونو نداشتم چون مایه عذاب خاطرن. بیش نگویم. منتظر خاطرات من و آقای " میم " باشید.

ادامه دارد ...



سه‌شنبه ۱۳٩٤/۱۱/٦ | ٥:۳۱ ‎ب.ظ | سارا | دیدگاه ()