کم کم زمزمه ها از دور و نزدیک و فوامیل محترم شروع شد که جوونی باید سرو سامون بگیری.چرا کارکنی؟ بذار پسر مردم  کور شه خرجتو بده. توبشین تو خونه خانومی کن!( ای وای بر من ! چقدر تاسف می خورم بر کوته فکران!از آقایون عذر میخوام .بر من خرده مگیرید. تنها نقل قول بود و بس!) پسرتم نیاز به پدر داره تا بزرگ نشده و دست چپ و راستشو نمی شناسه واسش بابا بیار.( هه! انگار قرار بود یه بابا بزام ! والا!  ) و پیشنهاداتی از همان قبیل ها  از هرطرف برای نترشیدن من !

ادامه خاطره ...

 


از نظر روحی اصلا آمادگی  پذیرفتن عناصر ذکور تو زندگیمو نداشتم. ندیده رد می کردم.

بعد از مدتها مدیر دبیرستانمو دیده بودم. بازنشسته شده بود و در مدرسه ای غیرانتفاعی مدیریت می کرد. ازم دعوت کرد تو مدرسش تدریس کنم. با اشتیاق پذیرفتم. زندگیم کمی ازون تنش و بگیربیارببر درومد. اوایل بعضیا اذیت می کردن. کتابی که تدریس می کردم خشک بود. کسی دل نمی داد. اما 25 واحد دبیری پاس نموده بودم واسه همچین وقتی ! بقدری  جوکلاسو شاد و صمیمی نگه می داشتم که  متوجه نمی شدیم کی تایم کلاس تموم می شه. زندگیم کم کم داشت رو روال میفتاد.از کارم راضی بودم .پسرم روز بروز بزرگتر و شیرین زبان تر می شد. کم کم تصمیم گرفتم خونه ای رو اجاره کنم و مستقل شم. اما می دیدم از صبح تاظهر که مدرسه می رم. عصری هم که کلاس خصوصی داشتم. زمانیکه میومدم خونه دیگه نا نداشتم.

و تموم مدت پسر3 سالم پیش مامانم بود . بهر حال منصرف شدم.

تازه کم کم داشتم بعد از 2سال خودمو پیدا می کردم و نمی خواستم این مثلا آرامشو از دست بدم.از نظر عاطفی با عناصر ذکور بد تا میکردم. بیخی بابا٬صادق باش سارا ٬ اصلا تا نمی کردم. عبوس و اخمو بودم. شده بودم یه آدم آهنی که قلب نداره و مثل تراکتور کار می کردم. به فنا رفته بودم به نوعی. کسی درکم میکنه؟ هللویا halleluiah ؟

 چندماهی گذشت . یکی دونفر اومدن تو زندگیم. بقدری نسبت  به جنس مرد بدبین بودم که تا جیک و پیک زندگی و شخصیتشونو در نمیاوردم دلم رضا نمیداد رابطه ای رو شرع کنم و بیفتم تو چاه بعدی . تجربه های بس گرانقدری دارم در مورد مطلقه بودن و نگاه آقایون که " هلو برو تو گلو " . متاسفم برای دیدگاه فرصت طلب خیل عظیمی از آقایون که عجیب خانمی با همچین شرایطی رو درازگوش فرض می کنن و منتظرن به خواسته های شومشون برسن ...  انسانی تو واقعا؟ نه ٬ انسانی تو؟ منو ایشک فرض کردی یا خودتو؟ نگران نباشید عزیزان. گول کسیو نخوردم. سر سفره بابا ننه نشستم من. بگذریم.فعلا مجالش نیست صحبتی کنم.شاید درآینده درین مورد بنویسم و چشمو گوش خانمهای عزیزو بازکنم.

 جونم بگه براتون اون دو مورد کذایی که خدمتتون عرض کردم به جلسه سوم نکشیده پرده از راز برداشتند و اعتراف کردن که متاهل تشریف دارن. بدین جهت دمشان را روی کولشان گذاشته و راهیشان نمودم. 

چند مورد فوامیل محترم که ذکر خیرشون در سطور بالایی رفت معرفی کردن که اصلا وارد مشروح اتفاقات نشم سرسنگین ترم.

همه به نوعی بسیج شدن که منو شوهر بدن. نه اینکه مونده بودم رو دست مامی و پاپام !

ادامه دارد ...



سه‌شنبه ۱۳٩٤/۱۱/٦ | ۱:٠٤ ‎ب.ظ | سارا | دیدگاه ()