10 سال قبل ترم آخر دانشگاه بودم. اوا خدا مرگم.سنم دستتون اومد؟

اون موقع ها دوستی های پسرو دختر اینقدا مثل حالا عادی نبود . رواج هم نداشت. ازدواجا هنوزم بوی سنتی میدادن . رشته دانشگام یکی ازین علوم پایه های جد وآباد دربیاربود. دانشگام به مثبت ترین شکل ممکن گذشت. اصلا منکه بین دوستام به پلاس پلاس مشهور بودم (++) ! همش درس همش تحقیق. کجا وقت مذکر بازی داشتیم ما؟

ادامه خاطره...


عشقم بود دبیر شم.

 برحسب اتفاق با نارفیقی آشنا شدم که 6 ماه بعد شد همسر رسمیم. دو دورو دودود

اولین پسری که وارد زندگیم شد ٬ شد شوورم !

فکر نکنید موجب مباهات است و بخود می بالم ها ! نچ . باعث بسی حماقت بود .

اصلا جمع ببند. همچین موجودات اوسکولی بودیم ما دهه شصتیا

خونوادم راضی نبودن. برای بهم رسیدنمون جلوی همه ایستادیم.نه اینکه من یا اون مشکل داشته باشیما.نه.مشکل  فاصله زیاد مکانی و فرهنگی ای بود که خونواده ها میدیدن و ما نمی دیدیم. اصلا نمیخوام بگم چی شد و چی نشد.

رفتیم زیر یه سقف. بعد از2 سال روی خوب خوبه ی زندگی رفت و روی بد بدش اومد  . طی یکسال بعدش دو بار خواستیم جداشدیم اما نیرویی مارو کنار هم نگه می داشت. تو عالم بچگونه بهش میگفتیم " عشق " !

اما حالا با چشمای باز بهش می گم "عادت" . ما فقط به کنار هم بودن عادت کرده بودیم. سنی هم نداشتیم.عقلمون درست کار نمیکرد.

چهار و نیم سال از ازدواجون می گذشت که  پسر کوچولوم به دنیا اومد. طی 7 ماه بعدی دوبار ازش تعهد گرفتم که بچسبه به زن وبچه و زندگیش.

مردی که اول ازدواج که خوش خوشونمون بود و بهش می گفتم " عشقم " طی 5 سال کم کم تبدیل شد به " عزیزم " و القاب بعدی پشت سرهم اومد :" دوست من " ٬  "اسمش 1" که اسم دم دستیش و خودمونیش بود ٬ "اسمش 2" که اسم توی شناسنامش بود و ازش متنفربود و وقتی از دستش عصبانی بودم صداش می کردم ٬ بعد " جوجه اردک زشت" ٬ "هم اتاقی " ٬"همخونه " ٬سه ماه آخر "هم سلولی " . مدت کوتاهی گذشت. یه روزی اشتباهی کرد غیرقابل بخشایش . پیمونه صبرم سرومد.

 پسرم هنوز یکسالش نشده بود . برش داشتم و برای همیشه ترکش کردم. و دیگه اسمش شد  " نارفیق " .

چیزی که همیشه آروم نگهم داشته ٬ که هیچ عذاب وجدانی ندارم ٬ جدای حقایی که به خودم می دم ٬ قضاوت اطرافیانمه. مامانش همیشه می گفت از سر پسرم خیلی زیادی. بابا مامانش بی نهایت ماه بودن. خیلی دوسشون داشتمو دارم. خیلی ازشون راضیم.می دونم هنوز دلشون پیشمه... بگذریم. نمی خوام خاطراتی رو به یاد بیارم که با کمک روانشناس تپوندم گوشه مغزم روشونم خاک ریختم.

برگشتم پیش خونوادم. توی اون شهرشاغل بودم . تو دبیرستان تدریس می کردم.  مشکلاتی واسم پیش اومد که نتونستم شغلمو اینجا بصورت رسمی ادامه بدم. اینو اونو دیدم تا تونستم توی یه دانشگاه استاد بشم. بعد از گذشت یک ترم دیدم بقدری حقوقی که بعنوان حق التدریس دادن ناچیزه که کرایمم درنمیاد.هه ! به کل دور تدریس تو دانشگاه یه خط قرمز کشیدم.

مدتی انواع و اقسام شغلا رو تست کردم. هر کدومو در کمتر از 2ماه رها کردم چون بنظرم آینده پر پولی نداشت.برای منی که مسئولیت پسرمو بعهده گرفته بودم مهم بود که حتما درآمدم قابل قبول باشه.

اون نارفیق کمتر از یکسال نفقه بچشو داد و بعد دست تنهام گذاشت. سایه شر کفتارش تادوسال  همچنان رو سر زندگیمون بود که بچه رو ازت میگیرم... برای کم کردن حضور سایه نحسش تنها داراییمو که یه واحد آپارتمان تو شهر خودش بود  دادم بهش و رفت. به همین سادگی. به همین خوشمزگی. کسی می تونه درکم کنه که تنها پشتوانه مالی بچتو که دلگرمت کرده بدی به همچین کفتاری تا بره شرشو کم کنه یعنی چی؟

هه. تموم اون روزای سخت گذشت. همیشه ممنون خونوادمم که مثل کوه پشتم بودن و نذاشتن کوچکترین مشکل مالی یا روحی ٬ خودمو بچم داشته باشیم. بابا مامان مرسیتونم. بوس بوس.

ادامه دارد ...



سه‌شنبه ۱۳٩٤/۱۱/٦ | ۱٢:٠٩ ‎ب.ظ | سارا | دیدگاه ()