روی این پنج معضل خیلی فکر کردم .آقای میم 4 روز هیچ تماسی نگرفت و از روز پنجم اس ام اس هاش شروع شد ... کلی  تحت فشارم گذاشت که جواب بدم . از طرفی واقعا درگیر بودم . با دومورد اول کنار نمیومدم , همچنان تو برزخ بودم


به آیناز زنگ زدم و گفتم خواهرتم بیار بریم بیرون .

درسته آیناز شبیه آقای میم بود اما انگار آلما و باباش دونیمه سیب بودن !

آلما خیلی کم حرف بود . همش سنگینی نگاشو روم حس می کردم . تا نگاش می کردم لپاش گل می نداخت . صورت بانمک و مهربونی داشت . با اون معصومیت دخترونش خیلی به دلم نشست  شکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز

روی حرفام  با آیناز بود . ازحاشیه شروع کردم تا به اصل مطلب برسم. بهش گفتم باازدواج مجدد پدرت مشکلی نداری؟ گفت دارم .

پرسیدم مشکلت چیه ؟ بالاخره بابات و مامانت باید ازدواج کنن. نکنه فکرمی کنی به هم رجوع می کنن؟

محاله . بر نمی گردن. اگرم خودشون بخوان دوباره باهم زندگی کنن من نمی ذارم. حوصله دعواهاشونو ندارم .

پس انتظار داری پدرت همچنان مجرد زندگی کنه ؟

 می دونم که باید ازدواج کنن . نمی تونن تا آخر عمر تنها بمونن . اما  اگه قراره کسی کنارشون باشه باید مادخترا هم قبولش داشته باشیم وگرنه هرروز دعوا و درگیری همه چیزو بدتر می کنه

اومدم بپرسم  که بنظرت همسر آینده  پدرت باید چطوری باشه که بپسندیش ...  اما نپرسیدم و گذاشتم بستنیشو بخوره ... ( عید نزدیک بود . هوا عجیب سرد بود . نم بارون ... ودقیقا بستنی می چسبید ... ) یهو ناغافل ضربه نهایی رو وارد کردم

از زندگیم باخبری. تو این مدت منو فراتر از یه دبیر شناختی. بنظرت اگه بابات ازم خواستگاری کنه باید چه جوابی بهش بدم ؟

هنگ کرد . زل زد تو چشام

بابا؟ شما ؟

دوتایی یه نیگا به هم کردن و چشاشون برق زد . عالیه !

چندان عالی نیست . منو پدرت مدتیه باهم حرف می زنیم ببینیم تفاهم داریم یانه . اما مشکلات بزرگی باهم داریم .

 خندید . شما و بابا ؟ باورم نمی شه . اگه شما کنار بابا باشی منو خواهرم هم خیالمون راحته و هم باهات مشکلی نداریم . آرزومون بوده مامان مارو درک کنه . اما خیلی افکارش قدیمیه . نمی تونه مارو بفهمه. اگه شما باشی مارودرک میکنی. مثل همین حالا...

کلی حرف زدم درمورد اینکه اگه پیشنهادشو قبول کنم بدونین دوست ندارم زن بابا باشم .... قرار نیست جای مادرتونو بگیرم چون خودتون مادر دارید . دوستتونم  و دوستتون دارم ...

خیالم از بابت آینازو آلما راحت شد.

آخرین حرف مامان این بود که " تنها مشکل من اعتیادشه وگرنه مسائل مالیش بالاخره حل می شه. اما... خودت تصمیم بگیر که بعدا پشیمون نشی".

ننه مانی هم می گفت : اگه من بجات بودم بهش وقت می دادم خودشو بیشتر ثابت کنه. زود تصمیم نگیر. سه ماه واسه رد کردنش خیلی زوده...

یک هفته دیگه گذشت. دیگه هرساعت اقای میم تماس می گرفت... تکلیفم باخودم مشخص نبود. باهاش قرار گذاشتم تو خونه مشترک . خیلی آراسته با کت و شلوار نشست! حالا انگار با شورت و پیژاما ندیده بودمش! واسم کلاس می ذاشت. استرس داشت.من بیشتر. مواردی که رو مخم بودو  مطرح کردم . گفت نگو که جوابت منفیه . گفتم باهمه این حرفا ...  فقط نمی دونم چرا حالم باهات خوبه !

برای خواستگاری عجله داشت اما توضیح دادم اگه بااین شرایطت بیای جلو از پدرم "نه" می شنوی. اما به هم تعهد بدیم که کنارهم بمونیم تا کارت سروسامون بگیره . اینطوری همو بیشتر می شناسیم و شروع زندگی مشترکمون با مشکلات کمتریه. قول و قرارهایی گذاشته شد ...

شاید باتمامی مشکلاتی که دونه دونه شمردم حیرون باشید که چرا جواب مثبت دادم ... اگه از اخلاقهای خوبش  و مهربونیاش و پختگیها و باتجربه بودنش و البته تموم اصرارهایی که می کرد و می گفت "باگذرزمان مشکلاتمون حل میشه و سارا جواب مثبت بده اذیتم نکن" بگذریم .. خودمم نمی دونم چرا پذیرفتمش ! دوسش که نداشتم . اقای میم پای قلبشو پیش کشید اما هیچ احساسی از قلب من درمیون نبود...شکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز

الان که گاهی برمی گردم به اون روزا به این نتیجه می رسم برای بعضی انتخاب ها هچ دلیل قانع کنننده ای وجود نداره .نمی دونم چه رازیه اما گاهی آدم ناخواسته درمسیری قرار می گیره . انگار یکی هلت میده که پا بذاری به جایی که شاید سرنوشتتو عوض کنه .

 وین پرده هزار گونه بازی دارد ...

 

رفتیم محضر و به شرط "پیوند صیغه به عقد" برای مدتی نامعلوم دوباره محرمش شدم....

 البته مشکلات دیگه ای هم وجود داره ها. اما مربوط به خودش نیست .

مثلا این یکی از مشکلاتیه که بعداز گذشت چند ماه با خونوادش داشتم :

خواهر کوچیکش همسن و سال خودمه .گفتم شاید انیس خوبی باشه . بچه داشت و سر زندگانیش بود . بهم گفت باهام راحت باش. حتی جدای داداشم ما می تونیم دوستای خوبی واسه هم بشیم . یه موضوع که تو ذهنم بودو لازم داشتم باهاش بحرفمو کمک بخوامو مطرح کردم.... نتیجه چی شد؟ کل فوامیل محترم وابسته ب آقای میم از قضیه باخبر شدن . فقط خواجه حافظ شیراز نمی دونست که مشخصا فامیلشون نیست!

پشت دستمو داغ نمودم و آویزه ی گوش کردم که چون توی این فامیل "زبان به کام گرفتن" معادل رفتاری نداره , پس افشا نمودن هرگونه راز و افشای هر طرح ولایحه "میان زوجی" برای خانواده اش اکیدا ممنوع می باشد ... 

 

پ.ن : من تا حالا همچین صیغه ای ندیده بودم! صیغه با مهر معلوم به مدت نامعلوم به شرط اتصال به عقد ! خخخخخخخخخخخ . من درین موارد شرعی بسی بی سواد و بی اطلاعم . پیشنهاد خود حاج آقا بود که در صیغه نامه عکس دار درج شد !

ادامه دارد ...



یکشنبه ۱۳٩٥/۱/٢٩ | ۱:۳٧ ‎ق.ظ | سارا | دیدگاه ()