سلام . سالتون سرشار از تحقق رؤیاهای زیباتون 

ممنونم از حضور دوستان عزیز و خواننده های همراهم. بخاطر وقفه پیش آمده n بار عذرخواهی می کنم ...


شرطو بردم و 3 تا سؤالو انداختم تو قلک تا به موقع ازش استفاده کنم

تعطیلاتمم تموم و ترم جدید شروع شد. نمره هایی که به دخترا داده بودم کاملا مطابق بود با نوشته های تو برگه هاشون و شناختی که ازشون داشتم که چقدر درسو فهمیدن . کاملا در چارچوب عدالتSmileys

اما همین رعایت عدالت به گوشه قبای بعضیا برخورده بود و اعتراض پشت اعتراض . حتی یکی با جمیع اهل بیتش اومد حق ستانی! بااون خونواده یه نشست یه ربعی داشتم که ثابت کنم با ارفاق و دست باز برگه رو تصحیح کردم . نتیجه : پدر قانع و شرمگین و سرافکنده ,  مادر سروصدا و ما الیم و ما بلیمو آقا ماپول دادیم که پلو بخوریم . مگه غیر انتفاعی نیست؟ نمره بدین !

من هم که محکم و استوار در یه لنگه کفشم !

بگذریم

دوست مزاحم آینازم دست از سرش برنمی داشت . تلفنی باهاش صحبت کردم. حرفایی بسیار بسیار جدی زدم ! دید که ازین شعله آبی گرم نمی شه و رفع زحمت نمود!

آقای میم هرروزصبح میومد دنبالم . می رفتیم بام شهر صبحونه می خوردیم . منومی رسوند مدرسه و خودش می رفت شرکت. ظهر میومد دنبالم می رفتیم ناهار می خوردیم .منو می رسوند آموزشگاه وخودش می رفت سوییت مشترک لالا . بعدازکلاس می رفتم سوییت . یکی دو ساعت پروسه خطیر زندگانی و شناخت ادامه پیدا می کرد .بعدشم منو می رسوند خونه و خودش می رفت شرکت .و من تازه کارم تو خونه شروع می شد وتموم وقتمو با پسرم می گذروندم .... این روال هر روزمون بود. تکرار و تکرار .... یکی دوبارم با آیناز رفتیم بیرون و خوش گذروندیم .

یک  بارم با آقای میم رفتیم یه ویلای جنگلی . صبح که بیدار شدم و پنجره رو باز کردم یه کوه سنگی پر از جلبک و یه آبشار کوچولو جلوی چشمام بود . دلم می خواست ازدیدن  اونهمه زیبایی جیغ بزنم

یک صبح بارونیه بسیار خاطره سازی شد

آقای میم مثل یه جنتلمن واقعی هنوز رو قولش مونده بود و حتی حرف از اون مسائل هم نمی زد . نمره 20 بهش دادم

دو هفته مونده بود که مهلت صیغه تموم شه . دیگه تو صحبتامون اجازه نداشتم حرف از جدایی و یا اختلاف بزنم . علنا عصبی می شد و میگفت حرف از جدایی نزن

منم بی توجه بهش , تو افکار خودم همچنان داشتم سبک سنگینش می کردم که آیا با هم تفاهم داریم یا نه

یه روزم بی هوا گفت می خوام بیام خواستگاریت . منو چشامtitle=

گفتم : نه !!!!!!! این سه ماه که تموم نشده !تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری پنجم www.pichak.net کلیک کنید

گفت :بسه هر چی شناختی. اصلا بعد ازاین 3 ماه بگو نمیخوامت . فکر کردی می رم ؟ من و دهنم  

خیلی بهم ریختمشکلک های شباهنگShabahang  تواتاقم بودم.مامانم متوجه بهم ریختگیم شد . کلی باهاش حرف زدم .از تصمیم یهویی آقای میم گفتم .از اختلافامون یاهرچیزی که رو مخم بود و نمی ذاشت تصمیم بگیرم . مامان بهم حق داد و گفت دوست دارم ببینمش. اینطوری شد که فرداش همو دیدن. کجا ؟ بام شهر . قرتیا منم نبردن . گفتن جا بچه مچه ها نیست

قرار یه  ساعتیشون 4 ساعت طول کشید . نتیجه اینکه آقا مهره مار داشت و مامان یه دل نه , صد دل عاشقش شد .

ظاهرا قول و قرارهایی بینشون گذاشته شد و مامان بهش قول داد ازش حمایت کنه . مامان بهم گفت مرد خیلی پخته و عاقلیه .من مشکلی نمی بینم . فقط مسئله مالیش , معضله ! بهش زمان دادم . بتو هم می گم . تا این مشکل حل نشده حرف از شروع زندگی مشترک نمی زنین

خب صددرصد تجربه مامان بیشتر از من بود . همین اعتمادش و قرص بودن دلش بهم امیدداد و خیلی ازون اضطراب و دو دلیم کم کرد . نظر آقای میم هم درمورد مامان بسیار مثبت بود . می گفت مامانت خیلی با کلاسه ! 

یه هفته به پایان صیغه مونده بود و اصرار می کرد "به خونوادم معرفیت کنم" اما هنوز ازش فرصت می خواستم .انگار آمادگی نداشتم. نمی تونستم تصمیم گیری کنمشکلک های شباهنگShabahang

یه روز خواهرش باهام تماس گرفت . دعوتم کرد خونه مامانش. خیلی محترمانه موکول کردم به آینده . دوست داشتم خونوادشو ببینم اما نمی دونم چرا می ترسیدم . تااینکه فرداش مامانش بهم زنگ زد . یه صدای لرزان و گرم .اصلا متوجه نمی شدم چی می گه . لهجه غلیظ ترکی داشت. هول شده بودم و این مزید برعلت ! فقط اینو متوجه شدم که دعوتم کرد خونشون. دور از ادب دیدم بخوام روی پیرزن 70 ساله رو زمین بندازم . ناهار دعوتم کرد. باعذرخواهی بهونه ای آوردمو غروب با آقای میم رفتیم دیدن مادر. دیدن خودش و خونش و سبک چیدن وسایلای اتاقش حتی لباس و روسری گل گلیش منو یاد مامانبزرگ خدابیامرزم انداخت .... اگه زنده بود همین سن و سالو داشت .... یاد مامانبزرگ اشک تو چشمام آورد 

ساده , راحت , بی شیله پیله وخیلی خونگرم و خودمونی بود. عکس قدیمی آقای جوونی روی دیوار بود .... پدرو پسر شباهت عجیبی به هم داشتن ... مامانش خیلی به دلم نشست . اما یه مشکل بزرگی در نحوه ارتباطمون وجود داشت . ترکی و فارسی قاطی تحویلم می داد و تازه همون فارسیشم با لهجه ترکی بود . منم که ترکیم تعطیل! نصفشو آقای میم با خنده و تحریف شده واسم ترجمه می کرد ...

وقتی مادروپسر کانال2 حرف می زدن قیافم اینطوری می شدشکلک های شباهنگShabahang

این واسم جالب بود که مامانش 50 ساله تو شهر ما زندگی میکنه اما هنوز زبون و لهجش یه اپسیلون تغییر نکرده !

نتیجه اینکه مامانش بیشتر از خودش به دلم نشست ...

نشسته بودیم که یهو از درو پنجره خواهراش ریختن وسط اتاق ! ظاهرا قرار قبلی بوده که اونام بیان و من بی خبر . این نامردیه ! با چند عضو خونوادش آشنا شدم .نتیجه ای که  گرفتم چندان خوشایند نبود. اختلاف زیادی با هم داریم .

هی هی هی . همه جوره اختلاف داریم . کدومشو بگم؟

ادامه دارد ...

 



دوشنبه ۱۳٩٥/۱/۱٦ | ٩:٤۳ ‎ب.ظ | سارا | دیدگاه ()