درود. پیشاپیش سال نوتون مبارک   

 

عکس

 

یک ماه و نیم از تولد وبلاگ می گذره و بسیار شادمانم که افتخار آشنایی با دوستان عزیزی مثل شما رو داشتم . سوال برخی دوستان که با اشتیاق پستها رو دنبال میکنن این بوده که دارم رمان می نویسم؟ از کجا یادمه چی گفتم چی شنیدم؟؟؟؟

از دبیرستان شروع به نوشتن روز مرگیهام کردم. سالی یک سررسید سیاه شده بایگانی میکنم ... این یک عادت شده که هنوزم می نویسم ... گاهی چندروزم میشه یک خط و گاهی  یک روزم میشه چند صفحه با ریز به ریز مکالمات ... 

اینها نتیجه تقلب از رو خاطرات بایگانی شده ست ! از نکته سنجیتونم ممنونم و باز سپاس بابت همراهیتون .


اون روز چند بار پرسید: تو چی گفتی؟ آیناز چی گفت ؟

وهر بار شنید :چیزی نگفتیم. فقط درس و درس .

صبح اومددنبالم و رفتیم سوئیت .عصر دوباره با آیناز کلاس داشتم.مبحث یه کمی سنگین بود . یه ربع بین درس آنتراکت دادم . سر صحبتو باز کردم که تو این درس استعداد خوبی داره .

استعدادت به مامانت رفته یا بابات؟چندتا خواهر برادرین ؟ دوست داری چه رشته ای بخونی؟ چکاره بشی و ...

از پدر و مادر  وتحصیلاتشون گفت و اینکه استعدادش به باباش رفته و باقی جوابها ...

حالا نوبت آیناز بود که بپرسه : شما چرا فیزیکو انتخاب کردین؟ استعداد یا علاقه ؟

جواب دادم و درنهایت گفتم پسرم هم با این سن کمش عاشق فیزیکه و همین حالا باهمون زبان لال لالی واست از سیاهچاله های فضایی ( که عشق مامانشه ) میگه .پرسید همسرتون چطور ؟

متارکه کردیم . ودر حد یکی دو دقیقه از اختلافها و جداییمون گفتم .

پدرو مادر منم از هم جدا شدن

و سکوت

ناراحتی؟

نه. جداشدن واسشون بهتر بود. خیلی اختلاف داشتن و باهم بودنشون تو یه خونه بیشتر باعث عذاب من و خواهرم بود ...

و سکوت

لبخندی نشست گوشه ی دلم . اولین دریچه به دنیای آیناز باز شد... 

دیدم تمایل به ادامه صحبت نداره . منم درسو ادامه دادم . اما توی دلم عروسی بود . نشانه های اعتماد کردن هویدا بود . آیناز باهمین چند جمله نشون داد که دوست داره حرف بزنه . فقط زمان لازم داره تا یخش باز شه . کلی خرسند شدم. فقط اندکی تحمل بایدم !

و دوباره شب و سوالات رگباری آقای "میم" : تو چی گفتی ؟ آیناز چی گفت؟

و جواب من مثل دیروز : چیزی نگفتیم. فقط درس و درس .

کلی هم مشعوف شد که داره شرطو می بره !

روز بعد پیشنهاد داد که آشپزی کنه . گفت یادم بده قیمه درست کنم . کنارش ایستادمو کمکش کردم ... غذای خوبی شد. قرار شد دفعه بعد خودش به تنهایی درست کنه !

( ای وای من !  خداااا قراره همش قیمه بخوریم؟؟؟!! ) 

عصری با آیناز کلاس داشتم و فرداش امتحان داشت .

توی دوجلسه قبلی رفع اشکال شده بود و این کلاس , فقط حل تمرین بود . گوشیش روی میز بود و وحیده زنگ زد . حدس زدم که مینویسیم وحیده میخوانیم وحید! درسو ادامه دادم و بروی خودم نیاوردم .دیگه حواسش به تمرینی که حل می کرد نبود و به فجیع ترین وضع ممکن  اشتباه حلش کرد ! راهنماییش کردم . تمرین مشابهی دادم و دوباره تو حلش خنگ بازی به خرج داد .کفرم بالا اومد   

این مسئله مثل قبلیه ست . حواست نیست. کجایی؟

عصبانی کتاب کارو بستمو زل زدم تو چشاش. سعی کردم به اعصابم مسلط باشم . دل به دریا زدمو بالحن صمیمانه ای  گفتم دوسش داری؟

به زمین نگاه کرد و سکوت

دعواتون شده؟

سکوت

واقعا دوستته یا مزاحم؟

سکوت

با من راحت نیستی؟

سکوت

بهم برخورد که هیچ جوابی نداد . شاید من تندروی کردم! بی خیال شدم.اون تمرینو حل کردم و یه تمرین دیگه بهش دادم. با اینکه تموم تلاششو کرد تمرکز کنه اما ایفتیضاح حلش نمود!!! وحید دوباره شروع کرد به زنگ زدن. هنوز نصف تایم کلاس مونده بود. ادامه این کلاس وقت تلف کردن بود . از طرفی هم حدس زدم که امروز حرف نمی زنه . زیادی سرتق بود. با لحن خشکی ادامه دادم :

اصلا حواست به کلاس نیست. کلاس از نظر من تعطیله . این کلاس رایگان بوده و پولی که پدرت داده رو میذارم واسه جلسه بعدی. می تونی بری 

نشسته بود و نگام می کرد. ابر نگاش هوای بارون داشت . چشمم آب نمی خورد دهن باز کنه. دستمو گذاشتم رو دستشو صمیمانه گفتم : درسته دبیرتم اما میتونی رو دوستی باهام حساب کنی.

خیلی غیرمنتظره افتاد تو بغلم و هق هق ... 

نوازشش کردم . آروم که شد گفتم از آموزشگاه بریم بیرون. یه کوچه بالاتر کافی شاپ داشت . سفارش چای و کیک دادمو نشستیم. از وحید گفت. توی جشن تولد دوستش دیده بودش. یه مدتی باهم بودن که کم کم زمزمه وحید شروع می شه که رابطشون فراتر از یه دوستی ساده باشه ( مگه پسرا تو این سن و سال خواسته  دیگه ای هم دارن ! عجبا ! ) آیناز مخالفت می کنه . ظاهرا گلوی آقا وحید حسابی گیر کرده بوده و تهدید می کنه که اگه پا نده میره همه جا می گه باهم دوستن و ازین بچه بازیا ... 

کی ازین ماجرا خبر داره؟

دوستم

رابطه دوستت با دوست پسرش چطوره ؟

همه جوره باهمن چون قصدشون ازدواجه ( هه! جمله آشنایی نیست آقایان؟ )

مامان بابات اصلا در جریان نیستن ؟

نه

قرار نیست بگی؟

به کی بگم ؟ بابام ؟ مگه می شه چیزی گفت ؟ مامانم ؟ مامانم بدتر از بابام. بدونه دوست پسر دارم دیگه خونه رام نمی ده .

خب الان چطور می خوای این مشکلو حلش کنی؟

چندروزه جوابشو نمی دم بدتر شده. پشت سرهم زنگ می زنه . اگه جواب ندم با sms تهدید می کنه ... بنظر شما چکار کنم ؟

از پسره بگو . کیه؟ چند سالشه؟ چه کاره ست؟ ننه باباش کین؟

جواب داد

فکر می کنی اگه پا بدی آخر این رابطه چی می شه؟

نمی دونم . گفت دوسم داره . بعدشم شروع کرد به همچین حرفایی که منم اگه دوسش دارم کنارش باشم .... یهو دیدم قضیه جدی شد و رسید به خونه خالی ! فکر می کنم سر کاریه

آفرین . مابه این حرفا می گیم اغفال !

تو دلم گفتم : و وقتی قدم تو این راه بذاری , اینقدر باید رابطه برقرار کنی و اینقدر باید  اغفال بشی تا یاد بگیری کی داره حرف دلشو می زنه و کی داره از هوس زود گذرش می گه ! و البته تاوانی که باید برای غفلت هات بدی خیلی سنگینه ...

چه اطلاعاتی یا مدرکی ازت داره که ممکنه مسئله ساز بشه؟

چیز زیادی نمیدونه. اما شرکت بابا رو بلده . میگه ازم عکس داره . میره پیش بابامو آبرومو می بره . میگه تو مدرسه پخش می کنه که من همه جوره باهاش بودم .می خواد آبرومو ببره . من میترسم.

چه عکسی؟ مگه نمی گی باهاش نبودی؟ متفکر

ازون عکسا نه . باهم می رفتیم بیرون عکس می گرفتیم 

فکر نمی کنی اگه بره پیش بابات تیکه بزرگش گوششه؟فکر نمی کنی داره می ترسوندت ؟ چند تا دوست پسر داشتی تا حالا؟ چقدر رو جنس مخالفت شناخت داری؟ تونستی اصلا دنیاشونو واسه خودت هضم کنی؟ .... تو هنوز 18 سالتم تموم نشده و راه درازی پیش روته عزیز من . قصد نصیحت کردنتو ندارم و اصلا نمی گم دنبال این رابطه ها نرو . که اگه سمتش نری جنس مخالفتو نمی شناسی. جنس خوب و بد دارن .اگه خودت دوست داری بری , خب برو . بشناس . و اشتباهات امثال منو تکرار نکن .

واسش از ازدواج سابقم گفتم و اینکه اولین پسری که وارد زندگیم شد و اسمش شد دوست پسر , هنوز چندماه نشده شد شوهرم  و نهایتا بعد از 5 سال به بن بست کامل رسیدم ... 

 خیلی حرفا زدیم و قرار شد به هیچ عنوانی به تماس وحید جواب نده و اگه بازم تماساش ادامه پیدا کرد خودم وارد ماجرا شم. اون روز 2 نتیجه حاصل شد :

1. آیناز بهم اعتماد کرد و اولین قدمو برداشتو حرف زد . قرار شد خارج از وقت کلاسی هم همو ببینیم و رفاقتمون فراتر از دبیرو شاگرد باشه

2. تونستم لابلای حرفامون چند تا سوال خصوصی از بابا مامانش بپرسم تا نشانه ای باشه که به آقای میم ثابت کنم شرطو باخته . چون مطمئنا نمی تونستم ماجرای وحید رو عنوان کنم . آیناز بهم اعتماد کرده بود و قرار نبود از اعتمادش سوء استفاده کنم.

اون روز استارت یک دوستی عمیق زده شد و هنوز با گذشت 3 سال ادامه داره .نقش من جدای یک دوست صمیمیش و البته  همسر پدرش این شده که از دهن گرگایی که به چشم طعمه بهش نگاه می کنن بیرون بکشمش!!! به موقع تعریف می کنم...

شب تنها حرفی که به آقای میم زدم این بوده که شرطو باخته 

باور نکرد . گفت دختر من حرف نمی زنه .

و صبح فردا نشانه ها رو بهش دادم و باور کرد که شرطو بردم . اولش کمی ناراحت شد از اینکه چرا دخترش اینقدر زود به دبیری که نمی شناسه اعتماد کرده ! بعدش ناراحت بود که شرطو باخته و به مراد دل نرسیده . از طرفی بسی مسرور بود از دوستی ای که بین منو دخترش بو جود اومده 

ازون ببعد کم کم و خیلی نامحسوس شروع کردم روی افکار و عقاید آقا کار کردن من باب اینکه وقتی دختر بزرگ می شه بهتره پدرش خیلی باهاش رفیق باشه تا بتونه همه روابطشو به پدرش بگه و گرفتار روابط خطرناک نشه و ازین داستانها . با اون افکار قدیمی و عقاید ماقبل تاریخی که آقای میم داشت بیچاره مغزش چت می زد  ! 

منم خودمو می زدم به مشنگی !     که مبادا حرفامو ربط بده به آیناز و انگشت اتهام بگیره سمتش.

انصافا موفق هم بودم. این پدر روزگاری اگر می شنید دخترش اسم یک پسر آورده همانند اژی دهاک آتش از بینی می فشاند ... الان به این باور رسیده که اگه زیادی حساسیت به خرج بده ممکنه (!) نتایج بدی به بار بیاد . نمی شه به دختری که تمایل به رابطه با پسر داره بگیم رابطه ممنوع! درین صورت کارشو مخفیانه انجام می ده.حالا دلیل این رابطه هرچی میخواد باشه . دوستی. عقده .خوش گذرانی. انتقام . ازدواج. شناخت ... 

و برای اینکه به هیچ عنوانی شکش به آیناز نره و منو هم سوال پیچ نکنه همیشه رابطه خودمو پدرمو مثال زدم . منو پدر با وجود همه صمیمیتهایی که با هم داریم در این مورد بسیار ابتدایی باهم برخورد می کنیم . اصلا درجریان نمیذارمش . پدر به هیچ عنوانی این روابطو نمی پذیره . از نظر بابام برای آشنایی اول باید عقد کرد !     برای همینه که رابطه منو آقای میم از چشم پدر مخفی مونده .

" این " معضل بسیاری از خونواده های امروزیه. پدران دیروز وامروز , پدران قبل از رنسانس را مانند !

 

ادامه دارد ...

 

پ ن : درین مورد بعدها بیشتر حرف می زنم . خیلی مایلم دوستان خواننده من ,  جوونای دیروز و امروز بیاید واز رابطه و صمیمیتتون با پدر و یا مادر بگید که چطور بوده و یا هست . ترجیحا طوری بنویسید که بتونم عمومیش کنم . اگه تمایل ندارید که شناخته بشید با تعویض نام و بدون درج آدرس وبلاگتون , نظر بذارید . با تقدیم احترام 



دوشنبه ۱۳٩٤/۱٢/٢٤ | ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ | سارا | دیدگاه ()