شماره ش افتاد رو گوشیم . تا ok کردم گفت سلام خانم فلانی . شماره شمارو از همکارم گرفتم . اگه امکانش هست برای دخترم کلاس بذارید .

متوجه شدم آیناز کنارش نشسته . گفتم چندتاسوال دارم . محبت کنید دخترتون صحبت کنه.

یه سری اطلاعات فرمالیته ازش گرفتم و گفتم گوشیو بده بابات هماهنگ کنم. تاصدای مردونش پیچید تو گوشم دلم غنج رفت  

گفتم فردا ساعت 5 آموزشگاه ...


بعدش اس داد. یه ساعت دیگه میام دنبالت ...

قرارشده بود این چندروز که مدرسه و کلاس خصوصیارو تعطیل کرده بودم ٬ اهل بیت رو بپیچونمو برم پیشش. بچه ها پیش سوده بودن. گفت آشپزی میکنی یا ازبیرون غذابگیرم ؟

از بیرون غذابگیر.

چی بگیرم؟

هرچی دوست داشتی

عاشق قیمه بادمجونم.

خوبه . موافقم.

موادش چیه؟

فلان وفلان ...

داریم. پس درست کن

یه ابروم رفت بالا   

دست پختتو نخورم؟

آشپزی افتاد گردنم. پوست گرفتن سیب زمینی و بادمجون افتاد گردنش !

شوخی ندارم با کسی

 میپختمو حرف می زدیم .نشسته بود پشت میز و سالاد درست می کرد .

گفتم : حس خیلی بدی دارم. انگار اومدم ایستادم جای کسی و کارای اونو انجام میدم.سوده همینجاباهمینا آشپزی میکرددیگه؟

نه. همه چیزو بار کامیون زدو برد. حتی یه دونه قاشق نذاشت واسم. دستش به هیچکدوم ازین وسایلا نخورده چون بعداز رفتنش خریدم

آشپزخونه چی؟ اتاقا چی ؟ تموم این خونه رو اعصابمه .یه حس بدیه . یه چیزی مثل تصاحب !  درضمن اگه دخترا یهو بیان و منو اینجا ببینن چی؟ اگه همسایه ها ببینن

و هزارو یک اما و اگر دیگه...

پیشنهادداد خونه رو عوض کنه. گفتم این راهش نیست.بخاطر 3 ماه آدم خونشو عوض نمی کنه .اگه باهم به توافق نرسیدیم چی؟

نگاهی عاقل اندر سفیه بهم کرد ! اگه قرارباشه بری.همین الان برو. با تعجب نگاش کردم .چنگال تو دستم و روغن چک چک رو زمین !  این حرف شما یعنی چی؟ مگه قرارنیست همو بشناسیم بعد اگه موافق بودیم ...

 اون حرفا مال اول آشنایی بود. منکه پسندیدم .تو هم اگه نپسندیدی همین حالا برو .من تو همین مدت اینقدر بهت انس گرفتم  که یه روز نبینمت میزون نیستم .چه برسه به  3 ماه ! کاملا بهت عادت می کنم .

این حرف الان  شما توافق ما نبوده ها....

من نمیدونم. نمیخوامم بفهمم .برو بشین فکراتو بکن . نخواستی همین حالا برو . الان بری بهتر ازفرداست. و اگه موندی فردا ساز رفتن نزن.

 میمونم. اما نه اینکه جوابم مثبت باشه . تانشناسمت نه جواب مثبت میدم و نه منفی . من رو حرفی که اول زدی حساب باز کردم .طبق قرارقبلی جواب شما رو پایان 3 ماه میدم.

سارا بهت علاقه مند شدم . دوستت دارم . حس میکنم خیلی وقته می شناسمت. یه عمری همچین همسری می خواستم . بیا و بجای اینکه فکرکنی آیا می تونی با من زندگی کنی یا نه ٬ به این فکر کن که چکارکنیم اختلافها و ناسازی ها رو پیدا کنیمو حل کنیم ...

اشتباه  ! این حرفش باید برای من زنگ خطری می بوداز یک وابستگی زودهنگام . از یک غرور مردانه که " چون من خوام پس بدست میارم ! "  اما بهش توجه نکردم . اعتراف کنم که حتی خوشمم اومد  

یه احساس غرور . یه حس خواسته شدن ! اینکه بعد از شکستی آنچنینی توی زندگی یکی بیاد یه ماه نشده بگه میخوامت ! شنیدن میخوامت از پسر جوون باعث شعف نمی شه چون به n نفرمیگه میخوامت. اما از مردجاافتاده ای مثل آقای میم جای بسی مباهات است. دلم غنج رفت...

اگر عمق حرفشو گرفته بودم و رفتارشناسی می کردم ٬ باید بدون اتلاف وقت می رفتم ! با ناپختگی تمام ٬ ماندم .

واسه اینکه به حرفم احترام بذاره و ناراحتم نکنه تصمیم گرفت بجای تعویض خونه ٬ یه سوئیت بگیره.

اون روز آشپزیم توپ. بااینکه مدتهابود آشپزی نمی کردم اما خوب از آب درومد . البته باید ازین برنجای ( مید این ناکجا آباد ) تشکر کنم که هر بلایی سرشون بیاری بازم خوب از آب درمیان ! سربلند شدم 

دوسه کلاف کامواداشتم . سرانداختمو شروع به بافتن کردم

خودشم نمیدونست شال گردنی که میبافم مال خودشه. سرشو گذاشت رو پامو بنظر شما چکار کرد؟؟؟؟؟؟

آری کنترل تو دست . تکرار فیلم ترکی شبکه جم ! ای خراب بشه ترکیه با این فیلمای آبکی . همش خیانت ٬ حاملگی  ٬ طلاق ٬  پنهان کردن بچه از پدر ...  آخرشم اسلحه کشیدنو کیو کیو بنگ بنگ و باقی خزعبلات (خزعملات ؟ )  

قبل ازینکه منو برسونه خونه ٬ رفتیمو چندتاسوئیت مبله دیدیم. و یکیش که به مدرسه نزدیک بودو انتخاب کردیم ...

فرداش اومد دنبالم . بازم اهل بیت رو پیچوندم که دارم می رم مدرسه و آموزشگاه . صاف رفتیم سوئیت . برای 2 ماه اجارش کرده بود . خونه تمیز بود اما به دلم ننشست . بااینکه یه روز سرد زمستونی بود اما آستینا رو بالا زدمو شلنگ به دست ٬ شروع عملیات بشور بساو ( بساب ؟ )

اومد کمکم .جارو. گردگیری... تاظهر دیگه همه جا از تمیزی برق می زد. تو آشپزخونه بودم. شیر آب تو حیاط پشتی.  رفت شیر آبو ببنده . سارا کودک شد ! شلنگو گرفتم سمتش. بلافاصله متوجه شد و اومد جاخالی بده  که با پهلو رفت تو درشیشه ای .... شیشه شکستو ریخت . چقدر شانس آورد که رو بدنش نیفتاد و پهلو و دستشو نبرید ... شوکه شدم . خجالت کشیدم .  عذاب وجدان گرفتم . عذرخواهی کردم .  بوسیدمو بخشیده شدم

بعداز ناهار از خستگی ولو شدیم رو تخت. سارا سوال . جونم ؟

میخوای از آیناز چی بپرسی؟ درمورد من و زندگی .

هیچی.فقط می خوام بهش درس بدم . منو نپیچون.

خخخخخخ. خب معلومه که منبع اطلاعاته اما چیزی نمی پرسم . جلسه اول تابلو نیست بگم پدرت چه آدمیه ؟؟باهاش ازدواج کنم یا نه ؟؟؟؟؟؟ همیشه با شاگردام راحتم . مطمئنم خودش بعد از چند جلسه همه چیزو بهم می گه . حتی چیزایی که خودت ازش بی خبری. دخترا تو همچین سنی عاشق گوش شنوان . دوست صمیمی . وقتی ببینن می تونن با دبیرشون راحت باشن  همه چیزو ووووووررررر می ریزن بیرون.

دختر من دهنش قرصه . هیچی نمی تونی از زیر زبونش بکشی .

من بازجویی نمی کنم . خودش همه چیزو می گه .

دختر من ؟ اگه من تربیتش کردم می دونم هیچی نمی گه .

اگه من دبیرم می دونم سفره دلشو بالاخره پیشم باز می کنه .

کل کلی راه افتاد .... 

شرط سر چی ؟

هر چی شما بگی . 5جلسه وقت می خوام

3 جلسه

4 تا .

4 تا . اگه تا4 جلسه دهن باز نکرد باید هرچی شرط و شروط  و حدو مرز واسم گذاشتی بیخیال شی چون طاقت ندارم . این روزا خیلی درگیرشم.

خب این یعنی چی؟ البته تابلوئه که فقط بخاطر قولی که داده داره تحمل می کنه وبه حریمم احترام می ذاره . اما چرا اینو شرط گذاشته ؟ این نامردیه ! می تونم قبول نکنم . اماااااااا تجربه بهم می گه  چهار جلسه  زمان کافی ایه واسه اعتماد کردن و درددل کردن.

لوامه جون شروع کرد : دیدی گفتم ؟ اینم فقط یه چیزمیخواد. همشون دنبال فرصتن. شرطو قبول نکن 

اماره : کاشکی ببازی

زهی خیال باطل  ! حسرته جووون . و اگه محرم اسرارش شدم ؟

هر چی تو بگی

اونوقت 5 تا سوال می پرسم که باید قسم بخوری راستشو بگی

5تا؟ یکی

4 تا

3تا

قبوله

غروب شد. آقای میم  رفت دنبال دخترش.منم آماده شدمو رفتم آموزشگاه. قبل ازینکه وارد کلاس بشم  صداشو شنیدم که داشت با تلفن حرف می زد . وحید ؟  وحید کیه دیگه ؟

وارد کلاس شدم . زودی گوشی رو قطع کرد و به احترامم ایستاد. قدش به باباش رفته بود . اما لاغر اندام و زیبا . از عکسی که ازش دیده بودم  بسیار زیباتر بود . ناز و تودل برو . عاشقش شدم

تابلو رو رها کردمو پیشش نشستم . خیلی زود جو بینمون صمیمی شد .

چند تاسوال پرسیدم تا نقطه شروع درسو پییدا کنم . فیزیکش خوب بود . آقای میم گفته بود شاگرد زرنگه . اما حالا دیگه مطمئن شدم . بسی ذوق نمودم بخاطر آینده ای که می تونه روشن باشه

وحید بازم زنگ زد و آیناز با دستپاچگی میس داد .

جواب بده

نه. دوستمه . مهم نیست . باشه بعد از کلاس

و دوباره زنگ

بی توجه به زنگ درسو ادامه دادم . و بازهم وبازهم .

برم بیرون جواب بدی؟

وباز دستپاچه . نه . دوستمه . بیرون چرا؟

شاید نمی خوای صداشو بشنوم .

سکووووت

دوسته یا مزاحم؟

دوست

دعواتون شده؟

آره

وحید؟

رنگ باخت

داشتم میومدم تو کلاس شنیدم . اگه مشکلی پیش اومده شاید بتونم کمک کنم . اگرم نمیخوای حرف بزنی اشکالی نداره .

مشکلی نیست

چه راحت زیر در رویی کرد ! باباش راست گفت ؟ نکنه شرطو ببازم ؟ نفس مطمئنه :  جلسه اوله سارا . سه جلسه دیگه فرصت داری

نفس اماره همچنان :

مبحثو جمعش کردم و کلاس تموم و بای بای. گوشیش هنوز بیصدا زنگ میخورد ...



دوشنبه ۱۳٩٤/۱٢/۱٠ | ۱٠:٢٦ ‎ق.ظ | سارا | دیدگاه ()