با سپاس فراوان از همراهان همیشگی 

جونم واستون بگه رسیدیم بجایی که گفتم با خوددرگیری مزمن خزیدم تو بغلش  

وحالا ادامش . . .


حسی که ازون موقع یادمه یه کم گنگه . تا اونجایی یادمه که تا رفتم تو بغلش و بوی عطرش از نزدیکترین فاصله خورد تو بینیم بقدری سرمست شدم که به کل یادم رفت تاحالا نفس لوامه سخنرانی می کرد

سرم تو سینش بود و رفتم تو کار استشمام بین انبوهی مو که صورتمو قلقلک می داد.

آقای میم یه جورایی حالش بدتر از من بود . تابلو بود داره اذیت می شه . اما  غرور مردونه شو حفظ کرد و مثل یک جنتلمن واقعی حتی خم به ابرو نیاورد . چنددقیقه ای گذشت. آروم بود . تکون نمیخورد . حدس زدم خوابید. آرامش عجیبی حس می کردم . حتی تموم نیازی که تا حالا تو وجودم فریاد می زد خاموش شده بود . همچین که انگار تا آخر راه رفته بودمو این آرامش بعد از طوفان بود ... کم کم خوابم برد .

راحت مثل خرس خوابیده بودم . چشامو باز کردم . فیس تو فیس .چشاش برق میزد .

سلام . صبح آفتابیت بخیر

انگشتاش موهامو شونه می کرد . سلامشو جواب دادم .

ساعت چنده ؟

3ساعت فیکس خوابیدی !

احساس کردم تموم بدنم دردمیکنه . من بینهایت سرمایی و آقای "میم" بینهایت گرمایی . هوای اتاق برای من یه کمی سرد بود .بدنش داغ بود و مچاله تو بغلش بودم گرم شم. کش و قوسی/غوسی / قوصی/غوصی به بدنم دادمو نشستم . چشمم افتاد به بازوش. دیشب لامپو خاموش کرده بود که پیراهنشو درآورد و حالابرای اولین بار با زیرپوش رکابی می دیدمش. هفت هشت تا شیار قهوه ای تیره از سرشونش تا آرنجش بود . یه جوری شدم . انگار چندش . اصلا یه لحظه آداب معاشرت یادم رفت که شاید اصلا الان نباید چیزی بپرسم ! اما پرسیدم (با چشمای گرد ) :

اینا چیه ؟

تصادف دوم . موقع رانندگی دستم بیرون بود. ماشین چپ کرد و چند متری رو آسفالت کشیده شد. دست منم بین ماشین و آسفالت ... اینم اثرات باقیمونده .

یه ابروم رفت بالا : عجب تصادفی !

از طرز نگاهم متوجه شد خوشم نیومده .

باهاش مشکل داری؟

شما باهاش مشکل داری؟

نه ندارم

پس منم ندارم

اگه من جای شما بودم دیگه ماشین میدیدم می رفتم رو ویبره . اونوقت شما همچنان با سرعت رانندگی میکنی ؟ لذت هم می بری ؟ خیلی رو داری والا...

جوونیام یه بار با اتوبوس رفتم مشهد . توراه راننده خوابید زد به کوه . گردنم شکست . حالا بگم دیگه اتوبوس سوار نمی شم ؟

اوااا شما که اوراقی باباااااااااا . اگه جای دیگه زخمی نشونه ای چیزی داری بگو تحملشو دارم .

زخم که نه اما برای نشونه یکی دوتا خال منحصر بفرد دارم . نشون بدم ؟

منظورش واضح رسید . شرمزده شدم از جمله نابجام

خندید. بریم صبحونه؟

صبحونه رو آماده کردم . بهم کمک کرد . کاش فیلمش نباشه و همیشه کمک کنه !

 

نشستیم صبحونه بخوریم . با کنترل تلویزیون اومد!بلافاصله تکرار فیلم ترکی شبکه جم ! یهو اعصابم قاتی شد

بدون این فیلما هم زندگی در جریانه ها !

دوست نداری؟ معلومه که نه

پس دیشب دیدی ! شما داشتی می دیدی . منم پیشت نشستم . اما انصافا کوپن این فیلمه تموم شده . دیگه ظرفیت ندارم

بااحترام ٬ خاموشش کرد .نشستیم به صحبت. دوباره از درو دیوارو آسمون و ریسمون ...

بعدش پاشد یه عالمه بال مرغ پاک کرد.دیروز تو بازار می دونست گوشت قرمز نمی خورمو از بوی کوبیده و هر چی مشتقات گوشت قرمزه بدم میاد . نامردی کرد و بین سینه و بال مرغ ٬ بال رو انتخاب کرد .

کباب بالی که من درست کنم حرف نداره . عاشقش میشی...

متنفر بودم .  سبز   خواستم بگم دوست ندارم. اما درست نبود بزنم تو ذوقش. سکوت کردمو خودمو سپردم به دست معجزه . با هرچی دم دستش بود سس درست کرد ! آخرشم اینقدر آبلیمو ریخت که همه شناور شدن! حالم از قیافش داشت بهم می خورد...

تا ظهر تو ساحل قدم زدیم . دویدیم . نشستیم . وای که چقدر حرف زدیم . موندم اینهمه حرف از کجا میومد !

جای پامو گذاشتم رو ماسه ها و ازش خواستم کنارش جای پای خودشو بذاره . عکسش تا مدتهااااا بک گراند گوشیم بود. آقای میم ؟ هه! بی ذوق ! یکسال گل بک گراند گوشیشو عوض نکرد آخرشم حالم داشت بهم می خورد ٬ خودم عوضش کردم.

پاچه شلوارمو بالا زدم . چند قدمی رفتم تو آب. واقعا سرد بود.البته خب ! من ننه سرمام !  کنارم ایستاد. لازم نبود پاچه شلواربالا بزنه . شلوارک پاش بود . با پایی که انگار نمد پیچش کردی !

فکر نکنید بدم میادااا ! عاشق پشماشم .اصلا مرد بدون مو ؟مگه می شه ؟ مگه داریم ؟

گفتم باید دخترا رو ببینم . هم بزرگن و هم مادر پیششونه. شاید سخت منو بپذیرن یا اصلا نپذیرن . دختر ارشد کنکوری بود . گفت میتونه منو بعنوان دبیرش معرفی کنه و آیناز بشه شاگرد خصوصیم . از پیشنهادش خوشم اومد . اینطوری هم باهاش کار می کردمو خیالم از بابت درصدش راحت می شد و هم از نزدیک باهم آشنا می شدیم .

حس شیطنتم گل کرده بود . کرما وول وول میخوردن . نمی تونستم بیشتر ازین خودمو عاقل نشون بدم . اون سارای مظلوم و آرام و متین مال جمع و اجتماعه . دیگه وقتی دو نفریم تا کی سارای5ساله رو پنهان کنم ؟ بالاخره کم کم باید با اون شخصیتم آشنا می شد . کم کم ! دولا شدم یه مشت آب برداشتم وبادقت نگاش کردم .

تاحالا به موجودات ریزی که تو آبن نگاه کردی؟

با تعجب گفت : نه !  مگه با چشم می شه دیدشون ؟

آره ! بیا ببین . یه مشت دیگه آب برداشتم . تاصورتشو آورد جلو که ببینه پاشیدم تو صورتش. ارور داد .

سارا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

شونه بالا انداختم 

آماده دویدن بودم. تا خیز برداشت فرار کردم . اما خب یادم رفته بود آقا ماموته و زود گیر میفتم . التماس می کردم... جون سارا آب نپاشی . یخ می زنم . غلط کردم ...

نمی گم چی شد . بچه که زدن نداشت . اما کاش می زد .آخه آب واقعا سرد بود ...

بماند که تو آب زمین خوردم. یه صدف شکسته پامو برید ... بعدشم دوباره تعویض لباسو پتو پیچ کنار شومینه ...

بساط کبابو آماده کرد . قیافه بالو می دیدم تنم مور مور می شد . اما سعی کردم توی چهره م اصلا نشون ندم . میز رو تراسو چیدم . کباب اومد . برعکس چهره کریهش چه عطروبویی داشت ! به عمرم پوست و چربی مرغ نخوردم .درضمن متنفرم از غذارو بادست خوردن . دور از ادب بود اگه بدقلقی می کردم .ممکن بود فکر کنه کلاس میذارم . دل زدم به دریا و اولیشو چشم بسته انتخاب کردم  و به دندان کشیدم . باورم نمی شد اینقدر خوشمزه باشه . ترش و برشته شده بود . اصلا متوجه نمی شدم پوست یا چربی داره ! بماند که بعدها جایی دیگه بادست پخت کسی دیگه  با فراغ خیال ٬ بال مرغ برداشتم و حالم بد شد از طعمی که داشت . و اونجا بود که ایمان آوردم به اینکه انصافا کباب بال دستپخت آقای "میم" یکی از برترین هاست .

تموم سوراخ سنبه های خونه رو گشتیم به امید پیدا کردن یه وسیله بازی واسه سرگرم شدن . بالاخره یه شطرنج تو محال ترین جای ممکن (کمد گاز) پیدا کردیم و البته قلیون.

با اشاره به قلیون گفت : اهلشی؟

آره بدم نمیاد .

به به ! مارو باش با کی می خوایم بریم سیزده بدر ! صورت شطرنجی !

یه قلیون دوسیب بار کرد و همراه باهاش یه دست شطرنج زدیم .

هنوز دو سه ساعت به حرکتمون مونده بود.

با شرمی کمتر از دیشب کنار هم دراز کشیدیم . رفت سمت دیوار . منم لبه تخت .  گفت تموم مدتی که تو بغلش لالا بودم ٬ بیداربوده نگام می کرده ! لپام قرمز شد  خجالت

خیلی زود تو بغلش خوابم برد . خیلی ورجه وورجه کرده بودیم  خسته بودیم .خواب بعداز ظهر عجیب چسبید . هنوز یه ساعت مونده بود تا راهی شدنمون . دل از رختخواب نکندیم . همونطور درازکش فیس تو فیس وراجی می کردیم . نگاهی به ساعت کرد . سارا دیرت میشه . پاشو .

و قبل از تکون خوردنم به بهونه پاشدن از تخت و رد شدن از روم لحظه ای مکث کرد . هُرمِ نفسش تو صورتم بود .

میدونم باهات خوشبخت می شم . بهم اعتماد کن . خوشبختت میکنم . پیشونیمو بوسید و زودی غیب شد

جای بوسه داغش رو پیشونیم می سوخت . غافلگیر شدم ! حالا که فکرشو می کنم می بینم چقدر دیر شده بود واسه اون بوسه . اگه روز قبلش جسارت می کردو می بوسید تا 40 ساعت تموم شه بچه دارم می شدیم 

مسیر برگشت دقیقا مثل رفت ٬ به سکوت گذشت . منو تا خونه رسوندو رفت ...نمیدونم چه م بود اما  حالم خوب نبود .تنها چیزی که منو ازون حس و حال گنگ درآورد شیرین زبونی های پسرم بود ولذتی که ازگرفتن  سوغاتی می برد و حلقه دستای کوچولوش که از دور گردنم باز نمی شد.این دوروزی عجیب دلتنگ پاره تنم شده بودم.

وساعتی بعد باز تنها موندم با یه عالمه فکر و نتیجه گیری و تصمیم . و البته رختخوابی که باید تا صبح تنهاتنها غلت میزدم  ودست نوازشگر تبداری روی صورت و موهام نمی لغزید ...

بعد ازون باهم خیلی جاها رفتیم . سفر طولانی تر  ٬ روح و جسم نزدیک ترتر ٬ طبیعت زیباترترتر ٬پر از عشق ٬ شیطنت ٬ پر از لمس و بوسه و عشقبازی ... اما هیچکدوم اون اولی نمی شه . اون سفر و اون دو روز و یک شب افسانه شد . مقدس شد . قاب گرفتیمش و چسبوندیم تو آلبوم خاطراتمون ...

تمنا دارم اگه همچین ساعتهایی رو تجربه کردین الان تو ذهنتون مرورش کنید تا لبخند زیبایی که رو لبتون می شینه رو حس کنم  و اگه تجربش نکردین آرزو می کنم در نزدیکترین زمان به خواست آفریدگار٬ خاطره مقدس زندگیتون اتفاق بیفته ... 

ادامه دارد ...

 

 

 

 

 

 



چهارشنبه ۱۳٩٤/۱۱/٢۸ | ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ | سارا | دیدگاه ()