با سپاس فراوان از حمایت دوستان

عذرخواهی میکنم دیر آپ کردم  و اما ادامه ...

صبح زود بیدارشدم. شب قبل وسایل لازمو تو یک ساک دستی ریختم که چیزی جا نمونه. یه دوش گرفتم . یه عادتی دارم که شاید از نظر بعضیا چندان جالب نباشه. هر وقت میخوام برم تو جاده  (ربطی به دوری یانزدیکی راه نداره )  دوش میگیرم . اتفاقه دیگه ! خبر که نمیکنه . اصلا خوش ندارنم ازین دنیا نا آراسته برم سفر آخرت ! داشتم موهامو خشک  می کردم که زنگ زد.

آماده ای ؟

هول هولکی آرایش کردمو رفتم ...        

تموم مسیر به سکوت گذشت...


سرم تو لاک خودم بود و آقای میم هم

صبحونه رو تو یکی ازین سفره خونه های کنارجاده خوردیم .سرعتش تو رانندگی خیلی بالاست . فکر نمی کنم زیر 120 رونده باشه ! دو میلیمتر قبل از خوردن به ماشین جلویی ترمز می کنه. (اون روز فکر کردم جو گیر شده و داره فیلم میاد . اما بعدها متوجه شدم  کلا فازش همینه ) 

یک ساعت بعد تو ویلا بودیم. مشرف به دریا. ساحل ماسه ای وپراز نی هایی که خبر از توفان دیشب میداد.هوای تو ویلا سرد بود. با اینکه رزرو کرده بودیم اما بخودشون زحمت ندادن لااقل شومینه رو روشن کنن. منم که عجیب سرمایی. یه پتو دور خودم پیچیدمو نشستم . شومینه رو روشن کرد. چای گذاشت و رفت بیرون که خرت و پرت بخره .. یه هال نقلی با اتاق خواب کوچیک و آشپزخونه اوپن کوچکتر و صدالبته سرویس بهداشتی کوچکترتر . یه دست مبل  و یه LCD  تو هال. یه میز آرایشی و یه تخت دونفره تو اتاق خواب و تمام . همین ! بیشتر شبیه سوییت بود!

گرم نمیشدم. هوا اما آفتابی بود. رفتم رو تراس هوای بیرون گرم بود. گرم شدم. یه منظره زیبایی بود. اگه بخوام از زیباییهای طبیعت بنویسم یه 5صفحه پر از مجاز و استعاره می نویسم حوصلتون سر میره. درهمین حد بگم پله ها که تموم میشد  یه  5 – 4 قدم سنگفرش بود و بعد ساحل شروع می شد. تموم ویلاهای دوروبر مثل هم بودن و همشون اجاره ای . حصار و نرده نداشتن. همه با فاصله زیاد از هم  و بهرحال مشرف . چندتا درخت گوشه کنار خونه ها توی باغچه های کوچیک و پراز کلم زینتی دیده میشد . داخل ویلا اما پر از گل و گیاه بود. طاقت نیاوردم بشینمو نگاه کنم. رفتم سمت دریا

صندلمو درآوردمو پاچه شلوارمو زدم بالا . تا موج رسید به پام ٬ ارور دادم .آب خیلی سرد بود.اما خیره سری کردموپامو نکشیدم تا به سرما عادت کردم. از بچگی دریا هیپنوتیزمم میکرد .از ساعتها نگاه کردن به دریا خسته نمیشم. چشمم که به آب دریا میفته میرم تو عالم خلسه خودم . . .  

غرق نشی؟

یه دومتری پریدم بالا 

آقای میم فلاسک چای و زیر انداز بدست  کنارم ایستاده بود. اصلا متوجه نشدم کی اومد! صدای ماشینم نشنیده بودم ! نشستیم رو زیرانداز حصیری . چای ریختمو حرف زد . یه مقداری از کارش گفت . از سختیای کارش. از مزایاش... گفت دوتا شریک بودن که برای گسترش کار با نفر سومی شریک می شن. وقتی ایران تحریم می شه یه قرارداد بزرگشون لغو می شه و فرشا می مونه رو دستشون. نتونستن ردش کنن . شریک سوم یه قراردادی جور میکنه و بعضی فرشهارو با مقداری زیادی پول برمی داره و آب میشه میره تو زمین و از صفحه روزگار محو میشه . شرکت مقروض می شه و مبلغی که از دست دادن ٬ اونقدر بالاست که  عملا ورشکست میشن . گفت اون خونه ای که اومدی مال خودم بود. اما مجبورشدم بخاطر بدهی بفروشم و الان به صاحبش اجاره می دم . فقط واسش یه ماشین مونده بود و خیلی کم پول نقد. و گفت شرکت مبلغی 10رقمی بدهکاره  که سهم آقای میم 9 رقمه ... اما هم فرش داره که هنوز پول نشده و هم عرضه کارو هنوز اعتباری در بازار. گفت اوضاع مالیمو ببین و با توقع خودت بسنج . اگه بخاطر مشکل مالیم بذاری بری اصلا ناراحت نمی شم . اونیکه 20 سال باهام زندگی کرد تابهش یه کم فشار اومد ٬ گذاشت رفت . از تو که اصلا انتظاری ندارم ...  

وقتی گفتنی ها  رو گفت ازم خواست حرف بزنم. از زندگی سابقم پرسید. گفت یکبار میپرسم وبرای همیشه بهش اشاره نمیکنم. تمایل نداشتم چیزی بگم. گفت حقم نیست بدونم زندگیت چطور بوده؟ حقش بود . گفتم. از اول تا آخر. تموم 5 سالو . هرچی دفن کرده بودم که یادم بهشون نیفته ٬ اومد جلو . انگار نبش قبر می کردم . گفتم و اشک ریختم. از خیانتش ٬ نا مردیش ٬ بچه بازیاش ٬ قرصای ضدافسردگی که سالها میخورد و موقع ازدواج ازم پنهان کرده بود ٬ شک های بی مورد ٬ بی غیرتیهای بیجا ٬بحث های از سر بی دردی  ...

دوست داشتم ارشد بگیرم. می گفت عالیه . حمایتت می کنم. من پله های ترقیت می شم. اما از صبح که  از خونه بیرون می رفت اینقدر واسم کار می تراشید که وقتی از مدرسه برمی گشتم کلی کار داشتم انجام بدم... برنامه ریزی می کردم شب درسمو بخونم . وقتی میومد میگفت کتاب پهن نکن جلوم. می رفتم تو یه اتاق دیگه که بخونم . می گفت نمی خوای کنارم بشینی؟ هر شب مهمونی راه می نداخت. یا می رفتیم یا میومدن. اینا همه بهونه بود. نمی خواست درس بخونم. اینو زمانی متوجه شدم که درسو بوسیدم گذاشتم کنار و اعلام کردم زندگیمو فدای درسم نمی کنم... اونجا بود که  دیگه از مهمونیای هر شب خبری نبود. دیگه کارتراشیها تموم شد .... چرا بعضیا رک نیستن ؟ چرا با شریک زندگیشون رودرواسی دارن ؟ اینا سیاستشونه؟ نیست بوخودا. اینا دیوانگیه ...

گفتمو اشک ریختم ...  

سرمو گذاشتم روپاش . موهامو نوازش می کرد آروم شم 

ادامه دادم : به همه چیز گیر میداد. شکاک شده بود. اجازه نمی داد شاگرد پسر داشته باشم. گفتم چشم٬ شاگرد خصوصی جنس مذکر نمی گیرم . اما آموزشگاه کلاساش مختلطه.دست من نیست . یه روز رفته بود آموزشگاه و به مدیرش گفته بود واسه خانوم من شاگرد پسر نفرستین !

چه آبرویی از من برد و چقدر غمگین شدم بااین نفهم کاریاش . مردک دیوانه  

 یه روز خوب  بود٬ یه روز بد ... بای پولار بود. وقتی بهم محبت می کرد خیلی خواستنی می شد . کارهایی میکرد که کمتر مردی برای همسرش می کنه و وقتی از دنده چپ پا می شد ٬ چونان 4 پا پارس می کرد. به حرف هیچ کسی گوش نمی داد. از اونور پشت بوم میفتاد و باز کارهایی می کرد که کمترمرد  شکنجه گری برای همسرش می کنه . زندگی نبود برزخ بود. . .

گفتمو اشک ریختم...  واقعا تخلیه روحی شدم ... کاری که روانشناس بالینی نتوست تو چند ماه انجام بده و نهایتا کاری کرد که دفنش کنمو حواسمو پرت کنم رو  آقای میم درعرض یکساعت حلش کرد . نمی دونم چه سری بود. اینارو بارها و بارها برای خونوادم و دوستام و مشاور تعریف کرده بودم اما آروم نشدم ... گاهی وقتا آدم فقط یه گوش شنوای متفاوت میخواد که با جون و دل گوش بده. حتی راه حلم نمیخواد . فقط یه جفت گوش می خواد و بس . . . سبک شدم . خوابم برد  sleeping smiley face smiley

با صداش بیدار شدم. یک ساعت خوابیده بودم. داشت با تلفن حرف می زد. سرمو از رو پاش برداشتم. با اشاره عذرخواهی کرد . حس خوبی داشتم . پاشدیم یه دوری  تو ساحل زدیم . چه لحظه های قشنگی بود. وقتی دستمو میگرفت داغ می شدم . دوسال می شد که فراموش کرده بودم  آدمم ! رفتیم شهر. ناهارمونو  تو یه رستوران خوردیم . یه سری به بازار زدیم و یه مقداری خرت و پرت واسه بچه ها خریدیم . دی ماه بود و هوا زود تاریک میشد. رفتیم ساحلی که تو شهر بود که غروب خورشیدو ببینیم .

  بلال خریدیم . عاشق بلالم.اما بلد نیستم بخورم ! دو طرف دهنم سیاه می شه  . کلی هم پوستاش لا دندونام میمونه . واسه همین مقاومت کردم نخریم. نمی خواستم همین اوایل آشناییمون سوتی بدم . اما خرید. هرچقدرتلاش می کردم با کلاس تر بخورم ٬ کمتر موفق می شدم .نتیجه اینکه از نوک بینی به پایین سیاه شد ! باور کنید افتضاح تر از همیشه خوردم . کلی واسم خندید. هنوزم مسخرم می کنه . خب این یعنی چی ؟ یعنی اینکه هنوزم یادنگرفتم بلال بخورم  

غروب بسیار زیبایی بود. بیشتر آسمون ابری بود وشعاع های نور ابرا رو  رنگین کرده بود. دست توی دست. نگاه ب خط جداکننده آسمان و دریا ... بسیار رمانتیک . طبع شعرم گل کرد و ووووررر ریختم بیرون. من در کمال خجسته حالی که آخ جون چندتا مصرع سرهم کردم  ٬ در کمال سرخوردگی دریافتم این مرد اصلا طبع شعری نداره . یک اختلاف فاحش و همچنان پای برجا . دهان فرو بستم  

کارمون شده بود لمباندن ! آش. لبو ... کم کم داشت نم بارون می زد. به قول یار گفتنی " هوا دو نفره بود "  

چند نفری که تو ساحل بودن داشتن برمی گشتن خونه هاشون . ماشینو رو به دریا پارک کردو نورشو انداخت تو آب. دریا مواج شده بود. نم بارون توی نور چراغ ٬ پراکنده و زیبا بود و ما همچنان باقلا می خوردیم با گلپر فراوون ...

یه ربع روند تا رسیدیم ویلا . خیلی اینور اونور دور دور کرده بودیم . خسته بودم . سردم بود .نم کشیده بودم .پتو دورخودم پیچیدمو نشستم کنار شومینه . با یه ظرف و چندتا انار اومد و شروع کرد به دونه کردن انار. یه تفاهم ! منم انارو این مدلی میخورم. با قاشق  . با نمک فراوون

کنترل تلویزیونو گرفت تو دستش و اخبااااار . بعدشم یه سریال . مابینشم حرف میزدیم. من اصلا اهل تلویزیون و سریال و این برنامه هانیستم. یعنی وقتشو ندارم . اما متوجه شدم بینهایت این فیلم ترکیا رو که شبکه های جم میده دوست داره . عشق ممنوعه(سمر و مهند )  میداد اون روزا .تازه تفسیرم میکرد !  منکه ازین سریالا خوشم نمیاد. عجب شکافی در اوقات فراغت ...  

تا نیمه شب بیداربودیم. از آینده و اهداف بلند مدت می گفتیم .تو رویاهای هم شریک شدیم....  

راستی متوجه شدم بینهایت از کثیفی بدش میاد . وسواس نوع اول ! حتی سینک ظرفشویی رو بعد از هر استفاده با دستمال خشک میکنه. من این کارو فقط بعد از ظرف شستن میکنم. اما در هر بار شیر آبو باز کردن  ! نه. نهههههههه

حرف از سرعت تو رانندگی شد. گفتم رانندگیتو خیلی قبول دارم . به همه قوانین عمل می کنی .حتی حق تقدمی که اکثریت آقایون توش قلدری میکنن شما رعایت میکنی همه چیز خوبه بجز سرعت . خیلی سرعتت بالاست. همش فکر می کنم الانه که بزنی به ماشین جلوییت. میبینی ترمز زده ها اما  شما همچنان گاز میدی. گفت حواسم هست. کنترل ماشینو دارم . اما اعتراف میکنم  تاحالا دو بار بد تصادف کردم . تصادف اولی که 3 سال قبل بود 48 ساعت تو کما بودم .باسرعت زیاد از دره پرت شدم پایین. تا6 تا معلقو شمردم و بعد بیهوش شدم ....

پاشدو با یه عذرخواهی شلوارشو پایین کشید (باعرض معذرت  ) قسمتی از رون رو نشون داد که جای زخمی کهنه بود.زخم همون  تصادف. ظاهرا پاش زیر داشبورد گیر کرده بود. رگه های خراشیدگی و پارگی عمیق آهن آلات روی پاش  مونده بود.... متاسف شدم. تازه میخواستم دهن واکنمو بگم اینم نتیجه سرعت .عبرت بگیر که گفت عاشق سرعتم . هرچیزیو ممکنه  بخوای با اومدنت تغییر بدی ٬ چشم قول می دم خیلی جاها عوض شم اما این یه موردوسعی نکن  تغییر بدی  که سرعت  ٬ تفریحمه ! گفتم حتی اگه جونتو پاش بذاری. باسر تایید کرد .گفتم پس قول بده هوای جون ملتو داشته باشی. گفت چشم . تو دلم گفتم آره توگفتیو من باور کردم 

 اینقدر هله هوله خورده بودیم که شام نخوردیم و حالا گرسنمون شده بود. گفت نصف شبی جاده کناره خلوته. پاشو بریم هم بهت بفهمونم سرعت یعنی چی هم  یه چیزی جور کنیم بخوریم. الان که دارم می نویسم با خودم می گم قبول کردن پیشنهادش دیوانگی بود  . اگه اتفاقی میفتاد عجب آبروریزی می شد !  اولین بار بود با این سرعت حرکت می کردم . km/h 210  . به عنوانی 3 و نیم کیلومتر در دقیقه و به روایتی 59 متر در ثانیه ! قلبم اومد تو دهنم . جیغ میزدم .... 

البته این آخرین بار نبوداااااا . بعدها در معیت آقا  تا 230 هم رفتیم . این ماشین دیگه بیشترازین  نمیکشه  وگرنه چیزی جلودار سرعت آقای میم نیست. البته منم حسابی عشق سرعت شدم. خوبیش اینه مسیر کم تردد انتخاب میکنه برای سرعت بازی ...

وقت خواب شد. گفت الان باید فردین بازی دربیارم یه متکا و پتو بگیرم بیام تو هال بخوابم یا رو یه تخت می خوابیم؟ گفتم وقتی به قولت پایبندی واسم فرقی نداره کجا بخوابی . اینطوری شد که با فاصله یکی دو وجب (!) کنار هم خوابیدیم .جام عوض شده بود خوابم نمی برد .  تاصبح بیدار بودمو غلت زدم ! خودشم با آرامش تموم رو یه پهلو تاصبح آرمید. تازه خیلی هم مودب ! دست به سینه می خوابه ! جالب! فقط یه بار غلت زد! 

پشتش بهم بود. عجب گنده ست! چه هیبتی! هر وقت دقیق می شمو بیشتر نگاش میکنم ناخودآگاه فکرم میره سمت ماموت! 

درگیری نفوس درونی آغاز شد. نفس لوامه پیشتاز بود. اینجا چکارمیکنی دختر؟ تو الان باید خونه باشی. نفس اماره میگفت : تا کی میخواستی بمونی تو خونه و هرکی اومد ردش کنی بره؟ مگه تو آدم نیستی؟ آدم که نباید تنها بمونه. موندن به پای بچه تا کی ؟ لوامه میگفت اومد تو زندگیت؟ اوکی. قبول. اما اینجا چکار میکنی؟

یکی اون وسطا می گفت : باید بشناسیش دیگه. نکنه میخوای نشناخته جفت پا بپری تو زندگی بعدی .آخرشم نتونی تحمل کنی ٬ دمتو بذاری رو کولتو در ری ؟

نفس اماره ی بی ادب می گفت تو دوساله متارکه کردی . حالاهم که کنارته . این لوس بازیا چیه شرط و شروط گذاشتی. نفس لوامه میگفت: سارا خیلی پررو شدی!  تو مگر همیشه شعار نمی دادی تو زندگی چیزای بسیار باارزش تر از سکس هم وجود داره. اماره می گفت ملت امروز با پسره دوست می شن فردا می پرن تو بغلش . این امل بازیا چیه درآوردی ؟ هی بدم ٬ ندم (عذر) . مگر جز اینه که بعد اینهمه مدت تو بیشتر از ایشون نیاز داری ؟ بزن به حساب آقا  و خودت لذتشو ببر   ....  

لوامه میگفت : خر نشو سارا. مگه اونهمه