سلام. امروز چطورین دوستان من؟ 

و اما

باید به بعضیا گفت : وات د فاز برادر؟ وقتی جنبه نداری خب نخونش خاطراتمو

آن راه که می روی به ترکستان است .اینجا آبی واست گرم نمی شه . بنظرم بهتره یه VPN  نصب کنی و بری حالتو ببری. مزاحم این وبلاگم نشو. من اینقدر تلاش می کنم تجربه هامو بگم جوونا بخونن  ˛ شاید فرجی شد و اشتباهات منو ما رو تکرار نکنن. اونوقت شما میای طهارت می گیری تو اوقات من که چی بشه؟ نه ˛ دقیقا وات د فاز دانشمند؟چشمهایت را بشور  ...  لحظه ای باماباش.

از جمعی از دوستان هم تشکر می کنم که نشستن مترصد فرصت ˛ 10 مین بعد از آپ شدن پستم انتقاد و پیشنهاد میدن و من قسمتهای بوووووق رو به راهنماییشون ویرایش می کنم. دست بوسم و سپاسگزار  

یه سری بزنیم به ادامه خاطره ...


صحبتی با مامان کردم. هرچی از آقای "میم" می دونستم گفتم. همه چیزو گفتم جز صیغه. میدونستم مامان با سه ماه رفت و آمد برای آشنایی مشکلی نداره اما اسم صیغه رو بیارم بمب ! منفجر می شه 

مگه دیوونم حمله انتحاری بکنم؟ درین حد گفتم که قراره 3 ماه آشنا بشیم. و بس .  ونظر مادرمثل این یکی دوسال اخیر: عاقل و بالغی 

حواست بیشتر از خودت به بچه باشه که تصمیم اشتباه نگیری. قربون مامان گلم بشم. چندین سال پیش زن و شوهر پاشونو کرده بودن تو یه کفش که اون داماد بدرد ما نمی خوره.

هرچند که نظرشونو  بهم تحمیل نکردن و من شدم عروس چشم بسته ی سیاه بخت. اماحالا روزگار اینقدر سارای خام رو پخته بود که دیگه مادر از موضع بایدها و نبایدها عقب نشینی کرده بود. مادر کاملا به انتخابم اعتماد داشت و به تصمیمم احترام می ذاشت 

اون سارای خام 7 سال پیش الان مادر یه پسر 3ساله بود با زخمهایی بر دل و کوله باری از رنج و تجربه بر دوش ...

فقط همون روز اول آشنایی 5ساعت نشسته بودیم کنارهم  و بعد ازون نهایتا روزی یکی دوساعت همو میدیدیم که پناه می بردیم به بام شهر که منظره ای بس زیبا داره و البته کم تردد تره.  بعد به مرور زمان این رابطه کم و کمتر شد. نزدیک امتحانات ترم بچه ها بود و تعداد کلاسای خصوصی زیاد شده بود. حتی وقتی برای این قرار ملاقاتهای یک ساعته هم نمی موند. تموم اطلاعاتی که از هم میگرفتیم به واسطه تلفن بود. هه ! شناخت تلفنی !  

 آره دقیقا همون اطلاعاتیو میگم که با واقعیت خیلی فاصله داره. اگه توجه کرده باشین اینطور وقتا هرکسی خود ایده آلشو ارائه می ده. یعنی اون کسی که دوست داره باشه . و شاید تصمیمش هم این باشه که تو مال من شو ˛ من همونی می شم که آرزوشو دارم ! و محض اطلاع بی تجربگان ˛ هیچگاه اینگونه نخواهدشد ! آدمی که روبروته رو در عمل بشناس و همینی که هست قبول بنما.عوض شدنی نیست... (شاید بعدها درین مورد بیشتر حرف بزنیم)

روزها پر کار بی وقفه گذشت. تنها نقشش تو زندگیم تاکسی تلفنی بود ! وظیفه خودش می دونست منو از خونه برسونه مدرسه و بالعکس .نمی تونستم با گفتن "زحمت نکش" و "بخاطر من مجبوری صبح زود بیدار شی "  و " مزاحمت نمی شم " و ... قانعش کنم که نیاد. می گفت عشقمه بیام دنبالت. منم که تنبل خانوم ٬ از خدا خواسته

تموم دیدارمون توی همین چند دقیقه خلاصه می شد ... حتی دیگه فرصت تماس تلفنی هم نداشتیم.هر دو به نوعی گرفتار کار. دو تا آدم که خودشونو غرق در کار کردن مگه می تونن ایکی ثانیه روند زندگیشونو عوض کنن؟ ترک عادت موجب مرض است. ماهمینطوریشم بالقوه کلی مریضیم ... 

خوشبختانه درس من دومین امتحان بود  و تا ترم جدید چند روزی بیکار می شدم و نهایتا رو دستم تصحیح 300-200 تا ورقه می موند و مراقبت از 5 جلسه امتحان ! 

داخل پرانتز : درتمام سالهای تدریسم وقتی مراقب امتحان بودم همون ابتدای جلسه می گفتم اگه جای شما پشت اون صندلیا بودم بدون تقلب ازین جلسه بیرون نمی رفتم.

اماااااا بقدری ماهرانه تقلب بزنید که متوجه نشم. متوجه بشم ˛ طبق قوانین برخورد می شه. و می نشستم و کتابی که تو کیفم بود رو درمیاوردم می خوندم و بلاشک شش دانگ حواسم بسیار نامحسوس به همه بود. نهایتا nتا تقلب ماهرانه می دیدم که البته نادیده می گرفتم و فقط گاهی که شورش درمیومد یه تذکری می دادم که حواسم هست . شاید باور نکنید که دانش آموز بیچاره تا آخر جلسه ساکت می نشست و دیگه سرش تو ورقش بود...

علت گیر ندادن : یادگیری مهمه یا نمره؟ اگه یادگرفته باشه که خوش بحالش. اگه یاد نگرفته باشه و حتی تقلبشم بگیرم واز جلسه اخراجش کنم .... با دیدن این و اون درسو پاس می کنه. دانشگاهم که یه صندلی گذاشتن اختصاصی برای خودش که بخره و بشینه سرجایی که خودشم میدونه برازندش نیست. بعدشم کار... بگذریم. سوادشو ندارم حرفشو بزنم  

نهایتا اینکه : با مچ متقلبو گرفتن فقط یه فحش واسه خودم می خرم و بس ! درین مورد اصلا هم انتقادپذیر نیستم که واقعیتها عجیب طعم گس داره... پرانتز بسته

داشتم برگه سوالارو می بردم مدرسه. برای تکثیر . با خواهش و تمنا از مدیر مدرسه خواسته بودم امتحان  هر سه مقطع تو یه روز باشه که اونم لطف کردو برنامه خوبی ترتیب داد. نشسته بودیم تو ماشینش . ملت اون روزها تب مرتضی پاشایی داشتن. و ماهم. یکی دوماه بود آلبوم جدیدش اومده بود و داشتیم گوش می دادیم...یکی هست...توقلبم... ...  سرمو تکیه داده بودم به صندلی و داشتم حرفایی که برای هر امتحان به معاون میزدمو باخودم مرور می کردم که از قلم نیفته ( تاکید کنید ماشین حساب مهندسی نیارن – برگه های پاسخنامه نام و نام خانوادگی تایپ شده داشته باشه ونفری 3 برگ - برگه A4  اضافی زیاد درنظر بگیرید ....)

گفت : تو چرا اینقدر بخاطر کارت بخودت فشار میاری؟ گفتم: شما چرا اینقدر بخاطر کارت بخودت فشار میاری؟

جواب سوالمو با سوال نده.

امتحان فردا که تموم بشه دوهفته بیکارم. فقط چندتا کلاس واسه شاگرد کنکوریام دارم. تصحیح اوراق. با 5 روز مراقبت امتحان.

میشه برای یک هفته کارو تعطیل کنی ؟

چطور؟

سه هفته گذشته و هنوز فرصت نکردم یه دل سیر ببینمت. نشد درست و حسابی بشینیم کنارهم. اینطوری قراره هموبشناسیم؟

منم نگرانم.چشم روهم بذاریم سه ماه تموم شده و ماهنوز اندر خم یک کوچه ایم.

حالا امکانش هست یه هفته کاروتعطیل کنی ؟

کلاسای خصوصی دست خودمه اما مدرسه رو باید صحبت کنم. برنامت چیه ؟

بریم خارج از شهر

نمی شه. بچه رو چکارکنم؟ هنوز بهم وابسته ست.

می بریمش

هنوز بدتر. ممکنه بیاد تو خونه پیش بابا تعریف کنه . بابارو نمی شناسی. اصلا این روابط رو نمی پذیره. حتی با شکستی که تو زندگیم خوردم هنوزم می گه اول عقد بعد شناخت.... ! نمی تونمم عوضش کنم. 60ساله با این اعتقاد زندگی کرده. ( زندگی سابقم به همین دلیل به فنا رفت. اگه به اجبار پدر نبود که "تکلیف خودتونو معلوم کنید" و  فرصت آشنایی داشتم کارم به ازدواج نمی کشید... من درس ها  گرفتم اما پدر هنوز خیر )

خب می خوای چکار کنیم؟ پیشنهادی داری؟

یه هفته کامل نمیتونم بچه رو تنها بذارم.اون که به مامان بیشتر از من وابسته ست. اما  مشکل خودمم که طاقت ندارم یه هفته نبینمش. بعدم مسئولم درقبال بچم. نمی شه همه مسئولیتمو بندازم رو دوش مامان و بریم. حالاچه اجباریه خارج از شهر؟ هرروز میام پیشت

نمی خوام. دوست دارم تموم وقت کنار هم باشیم. منکه کارا رو می سپرم به شریکم. مونده تو. راست و ریستش کن تا ازین تعطیلاتت نهایت استفاده رو ببریم

با مدیر صحبت کردم. قرار شد یکی از همکارام برای مراقبت بجام بیاد و البته نه در راه رضای خدا ! پولشو ازم بگیره 

کلاسامم جابجا کردم که یک هفته عقب بیفته. اما تو خونه چیزی نگفتم تا رفت و آمدم راحت باشه. ازصبح تا عصر وقتم آزاد می شد در رکاب آقای "میم" و بقیه شو می تونستم در رکاب پسرم باشم

وقتی بهش گفتم ردیف کردم و وقتم آزاد شد داشت بال در میاورد . گفت فقط یه شب جور کنم بریم خارج از شهر. فشار کاری دوتامونو داغون کرده . بریم آب و هوامون عوض شه. گفتم فکر میکنم خبرشو میدم

فرداش بعد از امتحان رفتم پیش ننه مانی. با همفکری قرار شد یه شبو اوکی بدم . هم روحیه خودم بهتر میشه  وهم می تونم یه 30-40ساعتی مدام باهاش باشم. میگن طرفتو باید تو سفر بشناسی. این حرفو باور دارم. می تونی رو رفتارش بابقیه دقیق شی. ببینی چقدر به آدمای جامعه احترام می ذاره. چقدر حوصله بخرج می ده. آیا توی رانندگی طولانی خوددار و صبوره یا دهنشو به فحش باز می کنه و نثار ارواح پر فتوح راننده های دیگه میکنه. اصلا جلوت رعایت می کنه فحش نده. اگرم فحش داد در چه حدی؟ شروع می کنه همون ابتدا فحش ناموسی دادن؟ کلا بازه صبر و سکوت یه آدم تو سفر دستت میاد. تاحدودی عادات غذاییش دستت میاد. می تونی ببینی وقتی خسته ست چکار می کنه.چه برنامه تلویزیونی رو نگاه میکنه. عادات خوابیدنش چیه.خروپف ˛ دندون قروچه˛حرف زدن˛راه رفتن (!) ˛ یاهرعادت خوابی ازین قبیل. تو کار  خونه بهت کمک می کنه یا از روی عادت همیشگیش میشینه واسش فرت فرت چای ببری (البته این یه موردو تو همون جلسه اول متوجه شده بودم) و خیلی چیزای دیگه مثل بد اخلاقی و تحکم و زورگویی و حتی تصمیم گیری ˛ شوخ طبعی˛ زود جوش آوردن و ... به شرطی که آدم نکته بین و دقیقی باشی و هر حرکتی رو هوشمندانه تفسیر کنی. و مهمتر از موارد قبل چقدر می تونم روقولی که قبل از صیغه داد حساب کنم . اگه تو این یه مورد خوددار باشه مشخصه آدم متعهدیه و اگر نتونه خودداری کنه و بزنه زیر قولش یعنی قابل اعتماد نیست مثلا ممکنه بعد از ازدواجمونم اگر با یکی دیگه در شرایطی گیر کنه که اوضاع مهیا باشه مطمئنا خیانت می کنه. این قسمت ماجرا که آیا می تونه خوددار باشه یا نه  واسم بینهایت مهم بود. زندگی سابقم رو بخاطر خیانت همسرسابق باخته بودم ... فقط و فقط زخم خورده های یه زندگی شکست خورده متوجهن که چی میگم . وگرنه امتی دارن "باری به هر جهت" زندگی می کنن و هیچ تفسیری روی هیچ حرکتی نمی ذارن و بعد از یه سفر هیچی دستشون نمیاد ... و شاید در تموم عمرشون هیچی دستشون نیاد ....

البته سفر یک شبه خیلی کوتاهه اما بازم برای شروع بد نبود.

بهش زنگ زدم و گفتم یه سفر کوتاه جور کن. کلی ذوق ذوق نمود. یه ویلا گرفت چند شهری اونورتر! قرار برای صبح علی الطلوع پس فردا گذاشته شد. و در این میان با اهل بیت صحبت کردم و همه چیزو برای سفر 40ساعته رمانتیک آماده کردم 

ادامه دارد ...

 

 



پنجشنبه ۱۳٩٤/۱۱/۱٥ | ٢:٠۸ ‎ق.ظ | سارا | دیدگاه ()