سلام.

چند سطردر پرانتز : امروز داشتم تو مسیر همیشگی تا محل کارم  پیاده روی می کردم... آثار باقیمانده از  مه رقیق صبحگاهی ... سوز سرمای با پدر مادر .... از یه جایی به بعد هر دویست متر یه فرشته کوچولو با لباس کم و بینی سرخ از سرما و دستان سست و کرخت می دیدم ... خاله یه آدامس بخر ... خاله باطری بخر .... خاله جون بچه ت یه بادکنک واسش بخر ...خاله ....

 قلبم مچاله شد... صبح اول صبحی طهارت گرفته شد تو اوقاتم... کاری با ملت ندارم که خودشون فلزیاب گذاشتن گوشه ی جیبشون شاید سکه ای پیدا بشه .... 

کار با هیچ بنی بشری یا سمتی هم ندارم که سواد اون خیابونارو ندارم (به پیشنهاد دوستان این جمله ی بووووووق ویرایش شد....)

روی صحبتم با خداست  :  عزیزم کجایی ؟... دقیقا کجایی ؟

برای همراهان منتظر : من هم منتظر صید زمانم که بتونم پست جدید آپلود کنم. تا شب فرصت می خوام. چشم حتما



سه‌شنبه ۱۳٩٤/۱۱/۱۳ | ٦:٥٧ ‎ب.ظ | سارا | دیدگاه ()