درود. پیشاپیش سال نوتون مبارک   

 

عکس

 

یک ماه و نیم از تولد وبلاگ می گذره و بسیار شادمانم که افتخار آشنایی با دوستان عزیزی مثل شما رو داشتم . سوال برخی دوستان که با اشتیاق پستها رو دنبال میکنن این بوده که دارم رمان می نویسم؟ از کجا یادمه چی گفتم چی شنیدم؟؟؟؟

از دبیرستان شروع به نوشتن روز مرگیهام کردم. سالی یک سررسید سیاه شده بایگانی میکنم ... این یک عادت شده که هنوزم می نویسم ... گاهی چندروزم میشه یک خط و گاهی  یک روزم میشه چند صفحه با ریز به ریز مکالمات ... 

اینها نتیجه تقلب از رو خاطرات بایگانی شده ست ! از نکته سنجیتونم ممنونم و باز سپاس بابت همراهیتون .


ادامه خاطره

دوشنبه ۱۳٩٤/۱٢/٢٤ | ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ | سارا | دیدگاه ()

شماره ش افتاد رو گوشیم . تا ok کردم گفت سلام خانم فلانی . شماره شمارو از همکارم گرفتم . اگه امکانش هست برای دخترم کلاس بذارید .

متوجه شدم آیناز کنارش نشسته . گفتم چندتاسوال دارم . محبت کنید دخترتون صحبت کنه.

یه سری اطلاعات فرمالیته ازش گرفتم و گفتم گوشیو بده بابات هماهنگ کنم. تاصدای مردونش پیچید تو گوشم دلم غنج رفت  

گفتم فردا ساعت 5 آموزشگاه ...


ادامه خاطره

دوشنبه ۱۳٩٤/۱٢/۱٠ | ۱٠:٢٦ ‎ق.ظ | سارا | دیدگاه ()