با سپاس فراوان از همراهان همیشگی 

جونم واستون بگه رسیدیم بجایی که گفتم با خوددرگیری مزمن خزیدم تو بغلش  

وحالا ادامش . . .


ادامه خاطره

چهارشنبه ۱۳٩٤/۱۱/٢۸ | ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ | سارا | دیدگاه ()

درود بر دوستان همراه . امروز چطورید ؟

سه گروه دیدگاه داشتید برای آهنگ آنلاینی که رو وبلاگ گذاشتم . امیدوارم می کنید عزیزانی که برای هر پست نظر میگذارید. این ارتباط دو جانبه و این بازخوردها باعث پیشرفت وبلاگ و در نهایت ٬  رضایت خاطر شماخواهد شد .

گروه اول : این چیه دیگه ؟این آهنگو از کجا گیر آوردی ؟ سلیقه ت اینه ؟از کجا پاز میشه ؟

جواب : خخخخخخ. من شرمنده سلیقه شما شدم . مدیا کنترل در باکس سمت چپ ٬ پایین ترین قسمت قرارداره. لطفا اول پاز کنید . یا از سربرگ بالا با کلیک روی آیکون آهنگ mute tab  کنید و یا ctrl + M را بفشارید قلب

 

گروه دوم : این آهنگ چه حس خوبی به آدم می ده . دوستش دارم . انتخابت عالیه

جواب : خوشحالم خوشتون اومده   قلب

 

گروه سوم : نمیدونم اول آهنگو گوش بدم بعد پست بخونم یا اول پست بخونم بعد گوش بدم . هر دوتاش قشنگه و همزمان نمی شه تمرکز کرد... از کجا آهنگو دانلود کنم؟

جواب : و باز هم خوشحالم خوشتون اومده . جهت دانلود روی گزینه play مدیا کنترل ٬  کلیک  راست کرده و بسته به نوع browser خود  save target as یا save link as یا save Audio as را انتخاب کنید   قلب

 

واقعا از توجه و دقت و اظهار نظر شما ممنونم. حضورتون انرژی ادامه وبلاگه. مؤید باشید



جمعه ۱۳٩٤/۱۱/٢۳ | ٦:٥۳ ‎ق.ظ | سارا | دیدگاه ()

با سپاس فراوان از حمایت دوستان

عذرخواهی میکنم دیر آپ کردم  و اما ادامه ...

صبح زود بیدارشدم. شب قبل وسایل لازمو تو یک ساک دستی ریختم که چیزی جا نمونه. یه دوش گرفتم . یه عادتی دارم که شاید از نظر بعضیا چندان جالب نباشه. هر وقت میخوام برم تو جاده  (ربطی به دوری یانزدیکی راه نداره )  دوش میگیرم . اتفاقه دیگه ! خبر که نمیکنه . اصلا خوش ندارنم ازین دنیا نا آراسته برم سفر آخرت ! داشتم موهامو خشک  می کردم که زنگ زد.

آماده ای ؟

هول هولکی آرایش کردمو رفتم ...        

تموم مسیر به سکوت گذشت...


ادامه خاطره

یکشنبه ۱۳٩٤/۱۱/۱۸ | ٤:٢٦ ‎ب.ظ | سارا | دیدگاه ()

سلام. امروز چطورین دوستان من؟ 

و اما

باید به بعضیا گفت : وات د فاز برادر؟ وقتی جنبه نداری خب نخونش خاطراتمو

آن راه که می روی به ترکستان است .اینجا آبی واست گرم نمی شه . بنظرم بهتره یه VPN  نصب کنی و بری حالتو ببری. مزاحم این وبلاگم نشو. من اینقدر تلاش می کنم تجربه هامو بگم جوونا بخونن  ˛ شاید فرجی شد و اشتباهات منو ما رو تکرار نکنن. اونوقت شما میای طهارت می گیری تو اوقات من که چی بشه؟ نه ˛ دقیقا وات د فاز دانشمند؟چشمهایت را بشور  ...  لحظه ای باماباش.

از جمعی از دوستان هم تشکر می کنم که نشستن مترصد فرصت ˛ 10 مین بعد از آپ شدن پستم انتقاد و پیشنهاد میدن و من قسمتهای بوووووق رو به راهنماییشون ویرایش می کنم. دست بوسم و سپاسگزار  

یه سری بزنیم به ادامه خاطره ...


ادامه خاطره

پنجشنبه ۱۳٩٤/۱۱/۱٥ | ٢:٠۸ ‎ق.ظ | سارا | دیدگاه ()

سلام.

چند سطردر پرانتز : امروز داشتم تو مسیر همیشگی تا محل کارم  پیاده روی می کردم... آثار باقیمانده از  مه رقیق صبحگاهی ... سوز سرمای با پدر مادر .... از یه جایی به بعد هر دویست متر یه فرشته کوچولو با لباس کم و بینی سرخ از سرما و دستان سست و کرخت می دیدم ... خاله یه آدامس بخر ... خاله باطری بخر .... خاله جون بچه ت یه بادکنک واسش بخر ...خاله ....

 قلبم مچاله شد... صبح اول صبحی طهارت گرفته شد تو اوقاتم... کاری با ملت ندارم که خودشون فلزیاب گذاشتن گوشه ی جیبشون شاید سکه ای پیدا بشه .... 

کار با هیچ بنی بشری یا سمتی هم ندارم که سواد اون خیابونارو ندارم (به پیشنهاد دوستان این جمله ی بووووووق ویرایش شد....)

روی صحبتم با خداست  :  عزیزم کجایی ؟... دقیقا کجایی ؟

برای همراهان منتظر : من هم منتظر صید زمانم که بتونم پست جدید آپلود کنم. تا شب فرصت می خوام. چشم حتما



سه‌شنبه ۱۳٩٤/۱۱/۱۳ | ٦:٥٧ ‎ب.ظ | سارا | دیدگاه ()

دروووود بی پایان. ازینکه تا اینجا همراهم بودید سپاسگزارم 

آقای میم از خودش واسم گفت. غمنامه ای بود واسه خودش.عجب رنجهایی کشیده

و اما بقیه آنچه گذشت رو در ادامه مطلب بخونید ...


ادامه خاطره

یکشنبه ۱۳٩٤/۱۱/۱۱ | ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ | سارا | دیدگاه ()
ادامه خاطره

شنبه ۱۳٩٤/۱۱/۱٠ | ۱:٤٧ ‎ب.ظ | سارا | دیدگاه ()

سلام. خوبید ؟ اوقات به کام هست؟

منتهای تشکرو دارم از عزیزانی که همراهی کردن و با نظراتشون بنده نوازی کردن.

و اما ادامه ماجرا ...


ادامه خاطره

جمعه ۱۳٩٤/۱۱/٩ | ۱٢:٤٩ ‎ب.ظ | سارا | دیدگاه ()

قبل از هر چیز از دوستانی که اومدن و خوندن صمیمانه تشکر میکنم

به احترام دوستانی که خوندن ٬ کامنت گذاشتن ٬ پیشنهاد دادن و با انژی های مثبتشون بهم امید دادن کلاه از سر برمی دارم

این وبلاگ از گرمای حضور فعال شما دوستان رونق خواهد گرفت.

و اما آقایون کش تمبون شلی که اسم مرد رو باخود یدک می کشید و نظرات آنچنانی می ذاریداینجا زن وبچه ملت نشسته . پلیز اندکی توقف و اندکی تفکر برادر. خواهشمندم اسم مرد را خدشه دارنکنید. این بار سنگین بر زمین گذاشته و بند تنبانتان را بچسبید ! از ابتدا قدم در راه مردشدن بگذارید. باشد که رستگار شوید !آخه تو دقیقا فازت چیه برادر؟ سوال

 اگر بازم کامنتهای اینچنینی ببینم مجبور میشم پست رمز داربذارم. خودشون میدونن با کیام . تهدید جدی ست.وبلاگم نوپاست. پلیز به جای تشویق و ترغیب ٬ دلزده ام نکنید.

و اما شروع آشنایی من و آقای میم :

ادامه خاطره ...


ادامه خاطره

پنجشنبه ۱۳٩٤/۱۱/۸ | ٦:۱٠ ‎ب.ظ | سارا | دیدگاه ()

نفر بعدی رو یکی از شاگردام معرفی کرد. دوست باباش بود و بهش می گفت عمو!فرد مذکور  که اتفاقا دستی به قلمی داشت و اشعاری بس ظریف می سرود وارد زندگیم شد. طبع منم لطییییف. کم کم پام داشت شل می شد. لامذهب انگار این شخصیتو تراشیده بودن واسه من.

ادامه خاطره ...


ادامه خاطره

سه‌شنبه ۱۳٩٤/۱۱/٦ | ٥:۳۱ ‎ب.ظ | سارا | دیدگاه ()

کم کم زمزمه ها از دور و نزدیک و فوامیل محترم شروع شد که جوونی باید سرو سامون بگیری.چرا کارکنی؟ بذار پسر مردم  کور شه خرجتو بده. توبشین تو خونه خانومی کن!( ای وای بر من ! چقدر تاسف می خورم بر کوته فکران!از آقایون عذر میخوام .بر من خرده مگیرید. تنها نقل قول بود و بس!) پسرتم نیاز به پدر داره تا بزرگ نشده و دست چپ و راستشو نمی شناسه واسش بابا بیار.( هه! انگار قرار بود یه بابا بزام ! والا!  ) و پیشنهاداتی از همان قبیل ها  از هرطرف برای نترشیدن من !

ادامه خاطره ...

 


ادامه خاطره

سه‌شنبه ۱۳٩٤/۱۱/٦ | ۱:٠٤ ‎ب.ظ | سارا | دیدگاه ()

10 سال قبل ترم آخر دانشگاه بودم. اوا خدا مرگم.سنم دستتون اومد؟

اون موقع ها دوستی های پسرو دختر اینقدا مثل حالا عادی نبود . رواج هم نداشت. ازدواجا هنوزم بوی سنتی میدادن . رشته دانشگام یکی ازین علوم پایه های جد وآباد دربیاربود. دانشگام به مثبت ترین شکل ممکن گذشت. اصلا منکه بین دوستام به پلاس پلاس مشهور بودم (++) ! همش درس همش تحقیق. کجا وقت مذکر بازی داشتیم ما؟

ادامه خاطره...


ادامه خاطره

سه‌شنبه ۱۳٩٤/۱۱/٦ | ۱٢:٠٩ ‎ب.ظ | سارا | دیدگاه ()

دوستان شرمنده گل روی شمام.

برای اینکه برسیم به ماجرای منو عشقم باید بعنوان مقدمه چند واحد پیش نیاز پاس کنید. خب منم باید برگردم به 10 سال پیش.سال 84 . باید برای یادآوری ذهنم آماده بشه دیگه 

پیش نیاز ها تقدیم شما



سه‌شنبه ۱۳٩٤/۱۱/٦ | ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ | سارا | دیدگاه ()

سلام بر دوستان 

 

می نویسم تا نوشته باشم !

نوشتن واسم لذته

خوندن واسه شما اما :

- یا سرگرمیه

- یا عبرت

در هر دوحالت خوشحالم که می خونی. مرسی توجهت 

لازم نیست یه مقدمه بلند بالا از خودم بگم. لابلای نوشته هام می شناسی منو.

شمارو هم افتخاربدی می شناسم. با نظراتت پیشنهاد بده . راهنماییم کن

حتی انتقاد کن. تحملشو دارم

اوکی. حضور بهم رساندیم . مقدمه کافیست

 



سه‌شنبه ۱۳٩٤/۱۱/٦ | ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ | سارا | دیدگاه ()